





|
|
|
|
|
برای قهرمان کوچولوی یک سال و نیمه ام "طاها" : پسرم تو در حالی یک سال و نیمه شدی که ما دو هفته ایست که روزهای سختی را پشت سر گذراندیم، همه چیز از آن شبی شروع شد که تو بادام زمینی می خوردی، نمی دانم چر ا جزئیاتش اینقدر خوب به یادم مانده، شاید چون قرار بود این منشا مشکلات زیادی برایت شود...هنوز یک ربع از خوردن بادام زمینی نگذشته بود که خس خس سینه ات شروع شد .من خیلی تعجب کردم چون سرماخوردگی ساده هفته قبلت کاملا خوب شده بود ، روز بعد تو را به دکتر بردیم دکتر احتمال حساسیت به بادام زمینی را مطرح کرد و البته احتمال عفونت و جسم خارجی را هم میداد .داروهای ضد حساسیت برایت تجویز شد، تو دو روز آنها را مصرف کردی اما خوب نشدی. با اینکه حال عمومیت خوب بود اما این خس خس سینه همچنان ادامه داشت. به درخواست دکتر از قفسه سینه ات هم عکس گرفتیم اما مشکلی نداشت...تا اینکه تعداد تنفست در هر دقیقه از حد نرمال (بین ۲۰ تا ۳۰) بیشتر شد و به بالای ۴۰ رسید و ما نگران تو را به بیمارستات بردیم و بستری شدی . آزمایشها نشان از وجود عفونت میداد و از آنجایی که سابقه سرما خوردگی هم داشتی برایت علاوه بر داروهای ضد آلرژی ، آنتی بیوتیک هم تجویز شد...دو روز گذشت اما بهتر نشدی ...محیط بیمارستان برایت بسیار خسته کننده شده بود با اینکه پزشکان و پرسنل بیمارستان به خاطر آشنایی سعی می کردند شرایط مناسب تری را برای ما فراهم کنند اما تو بیقراری می کردی و من خسته و نگران بودم ...داروها عوض شد ، دوباره عکس از قفسه سینه گرفتند اما در ظاهر مشکلی وجود نداشت، همچنان پزشکت به وجود جسم خارجی در ریه شک داشت، چون با اینکه تعداد تنفست در دقیقه نرمال شده بود اما هنوز تنفست صدا دار بود و عادی نبود. با مشاوره با پزشک گوش و حلق و بینی به این نتیجه رسیدند که احتمال جسم خارجی زیاد است و باید برونکوسکوپی انجام شود با اینکه در شهر خودمان هم این کار انجام میشد ما ترجیح دادیم تو را به تهران ببریم . در بیمارستان مفید تهران هم تشخیص وجود جسم خارجی در ریه بود و باید برونکوسکوپی انجام میشد...از خاطرات تلخ قبل و بعد اتاق عمل و بیهوشی و...نمی نویسم. از اینکه انتظار پشت در اتاق عمل چقدر سخت و طاقت فرساست مخصوصا اگر برای یک کودک معصوم باشد نمی نویسم ...خدا رو شکر الان خوبی ، خیلی خوب .جسم خارجی که به احتمال خیلی زیاد همان بادام زمینی بوده است از ریه ات خارج شده ما دوباره در خانه هستیم و من خاطرات این ده روز را مرور می کنم خدا رو شکر میکنم که تو لااقل مشکلی داشتی که قابل حل بود و به لطف خدا و تلاش پزشکان حل شد اما دلم پیش آن مادری است که کودک سرطانیش را هفته ها بود که در بیمارستان همراهی می کرد و یک چشمش اشک بود و یک چشمش خون...دلم پیش مادر پسر بچه ۱۲ ساله عقب مانده ذهنی است که دو پای فرزندش عفونت کرده بود و نمی توانست روی پاهایش بایستد ...دلم پیش آن دختر کوچولوی ۹ ماهه شیر خوارگاهی است که شکاف کام داشت و احتمالا به همین دلیل شده بود " ترمه شیرخوارگاهی" همراهانش از شیر خوارگاه اکثرا ولش می کردند و می رفتند و مادران دیگر دائم اعتراض میکردند که این بچه بو می دهد و هیچ کس حتی حاضر نبود بغلش کند..دلم پیش مادر نوزاد بیست روزه است که به خاطر عمل روده نوزادش پشت در اتاق عمل اشک می ریخت..دلم پیش آن دختر سه ساله است که در پارک بیمارستان بازی می کرد و به خاطر شیمی درمانی تمام موهایش ریخته بود و روسری گلداری سرش بود...دلم میشکند و برای همه شان دعا می کنم برای سلامتی تک تک این فرشته های کوچک ومعصوم ...برای صبر به مادرانشان. خدایا بزرگترین نعمت که همانا سلامتی و عاقبت به خیری است به ما عنایت فرما
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 5 مرداد1388ساعت 17:28 توسط مریم
|
|
||