





|
|
|
|
|
سلام اول تبریک روز مادر رو با تاخیر خیلی زیاد از یک مامان تنبل پذیرا باشید، وبلاگ طاها دو ماهی می شود که آپ نشده...علتش؟؟؟ دوم اینکه اوضاع و احوال کشورمون این روزها ناراحت کننده است! خدا عاقبت کشورمونو ختم به خیر کنه ، شاید در آینده که طاها اینجا رو بخونه حقیقتها آشکار شده باشه، دیدن و شنیدن حوادث این روزها هر چند ما از محل حادثه دوریم اما بسیار ناراحت کننده است، نمی دونم چی بگم
به هر حال طاهای عزیز ما امروز هفده ماهه شد (توضیح اینکه بعضی عکسها خیلی جدید نیستند، اما همشون مربوط به دو ماه اخیر می باشند)
در این مدت که ننوشتم خیلی پیشرفت کرده و کارای جدید یاد گرفته که تا جایی که ذهنم یاری کنه می نویسم: * مهارتهای حرکتیش خیلی پیشرفت کرده...اکثر مواقع خیلی راحت و بدون زمین خوردن میدوه...تازگیها یاد گرفته عقب عقب راه میره...یه کار دیگه که کمی هم خطرناکه و اونم جدیدا با شنیدن بعضی آهنگها انجام میده اینه که دور خودش میچرخه * بعد از اینکه موهاشو چند بار تو خونه خودم کوتاه کردم(وقتی خواب بود) ماه پیش چون دیگه خیلی موهاش بلند شده بود تصمیم گرفتیم برای اولین بار ببریمش آرایشگاه مخصوص کودکان...اما خب طاها کوچولوی ما با ینکه از محیط اونجا و اسباب بازیهاش خیلی خوشش اومده بود اما به هیچ عنوان حاضر نشد بشینه روی صندلی مخصوص و به این ترتیب آرایشگر بیچاره مجبور شد در حالی که طاها بغل باباش بود موهاشو کوتاه کنه اونم فقط در حد خیلی ساده چون هی طاها تا قیچی نزدیکش میومد پسش میزد و خلاصه آرایشگر خیلی مهارت داشت که تونست در چنین حالتی موهای وروجک ما رو کوتاه کنه * طاها همچنان اصلا با غریبه ها البته از نوع آدم بزرگا میونه خوبی نداره و خدا نکنه یکی از اقوام و آشناها بخواد ابراز محبتی به پسرک ما بکنه مثلا سمتش بیاد و بخواد بوسش کنه...شروع می کنه به گریه و داد و فریاد، حالا چند عکس از گریه های گل پسری ببینید:
* اما تا دلتون بخواد با بچه ها از هر نوعش چه بزرگ چه کوچیک حتی تا حد نوجوان هم میونش خوبه...چند روز پیش رفته بودیم پارک یهو دیدم رفته سراغ چند تا بچه که روی زمین نشسته بودند و در حال خوردن هستند کنارشون نشست و شروع به خوردن کرده... * وقتی طاها رو پارک میبریم به ندرت حتی برای یک لحظه هم حاضره بشینه...دائم در حال دویدنه، راه رفتن نه دویدن تا جایی که از بس می دوه توجه همه اطرافیانو جلب می کنه...حتی اگه مدت زمان حضورمون تو پارک خیلی هم طولانی باشه باز هم همینطوره البته اینو هم بگم که ما به دلیل اینکه پارک نزدیکمون نیست خیلی کم طاها کوچولو رو می بریم شاید به همین دلیل بچم از ذوقش نمی دونه چیکار کنه شاید هم به این خاطره که فضایی به اون وسعت و بازی رو کمتر می بینه * یک بازی رو طاها تقریبا از وقتی که هوا بهتر شده انجام میده اونم این طوره که یک مقدار آب تو لیوان براش می ریزم و طاها این آبو هی از این ظرف می ریزه تو یه ظرف دیگه و ماجرا همین طور ادامه پیدا می کنه اوایل به لیوان قناعت می کرد اما حالا این طور شده که از قابلامه به کاسه، از لیوان به در قابلامه، از بشقاب به ...و ماجرا همین طور ادامه داره...اما خداییش سرش حسابی گرم میشه اما مشکل اینجاست که وسط کار و بعد از این همه دستمالی شدن آب هوس می کنه اونو میل کنه...اینم عکسش:
*هنوز بعد از گذشت تقریبا یک سال از سر کار رفتن من و موندن طاها پیش پرستارش، هنوز صبحها اگه بیدار بشه و منو در حال رفتن ببینه اینقدر گریه می کنه و می چسبه به من و از ته دل با نگاهش به من التماس می کنه که نرو و با این کاراش تمام روز منو خراب می کنه و باز هم دچار عذاب وجدان میشم...نمی دونم چرا عادت نمی کنه * جدیدا با شیر و شیشه آشتی کرده البته هدفم عادت به استفاده از شیشه نبود فقط می خواستم شیر بخوره( چون طاها اصلا حاضر نبود با لیوان شیر بخوره و اصلا شیشه هم از نوزادیش قبول نمی کرد) اما حالا خوبیش اینه که این طوری حداقل شیر می خوره * مهارتهای کلامیش پیشرفت چندانی نداشته شاید از دفعه قبل که اینجا نوشتم ۴ یا ۵ لغت به دامنه لغاتش اضافه شده باشه مثل: شی(شیر)، اَه (به پوشکش اشاره می کنه و میگه)، اِندِنه (هندوانه) ، و...اما تا دلتون بخواد میشه گفت بیشتر حرفامونو متوجه میشه و موارد مرتبط و مشابه رو خیلی خوب بهم ارتباط میده * بعد از اینکه تمام اعضای اصلی بدن خودش و ما و عروسکاشو شناخت حالا اعضای تکمیلی مثل گردن، زانو ، شکم و ...رو یاد گرفته * وقتی کار خوبی رو انجام میداد براش دست میزدم الان مثلا اگه بهش بگم پیشی کو و از تو کتابش درست نشونم بگه و من بهش بگم آفرین ، سریع برای خودش دست می زنه و اگه من دست نزنم میاد دستامو می گیره که یعنی تو هم برام دست بزن * عروسکاشو به روشی که من طاها رو می خوابونم می خوابونه...میره پشتشون میزنه و مثلا پیش پیش می گه بعد روشون پتو میندازه...تازگیها هم همش دلش می خواد لباس عروسکا رو د بیاره و بپوشه ، همچنان روزی چند بار با رغبت میره کتاباشو میاره تا براش بخونم، چند تاشونو خیلی دوست داره مخصوصا اونایی که عکسهای جذاب و واضح تری دارند * تو این مدتی که ننوشتم دو تا اتفاق افتاد که واقعا خدا به طاها رحم کرد: یکیش بی احتیاطی بابا حمید بود یکیش هم بی احتیاطی من: حدود ماه پیش حمید طاها رو تو پارکینگ میذاره و خودش برای انجام کار کوچیکی میاد بالا (خونه ما طبقه اوله) که یهو دیدیم صدای طاها از نزدیک در ورودی میاد. نگو وروجک خودش بدون اینکه اصلا تا به حال تجربه از پله بالا اومدنو به تنهایی داشته باشه (چون ما اصلا تو خونه خودمون پله نداریم ) حدود ده، دوازده تا پله رو به تنهایی و اصلا نمی دونم چه جوری و با چه روشی بالا اومده بود...خلاصه من که یهو خشکم زد واقعا خدا بهش رحم کرد...بابا حمید هم اصلا فکر نمی کرد طاها کوچولو هوس کنه بدون اینکه تجربه ای در زمینه بالا رفتن از پله داشته باشه برای اولین بار این همه پله رو بیاد بالا و اما من هم چند روز پیش خونه مامانم اینا بود تازه برای خودم چایی ریخته بودم که یهو طاها اومد سمتم و به پاهام چسبید و دستم تکون خورد و متاسفانه مقدار کمی چایی ریخت رو طاها...بیچاره عسل من بالا پایین می پرید من هم اصلا نفهمیدم کجاش ربخت سریع دست و صورتشو شستم اما دیدم بازهم شدید گریه می کنه...بعد لباساشو در آوردم و فهمیدم روی سینه اش ریخته...خلاصه خدا خیلی رحم کرد که مقدارچایی که روش ریخت خیلی کم بود و جای سوختگی هم کوچیک ...جاش آبله نزد اما درد داشت مخصوصا شب اول...این چند روز هم هی به جای سوختگیش اشاره می کرد و می گفت اوف و خودش فوت می کرد و به من هم اشاره می کرد که فوت کن * روزی چند بار هی میاد انگشتای دستشو باز و بسته می کنه که یعنی دستای منو بشور، البته هدف اصلی آب بازیه، اگر هم دستاش یا هر جای بدنش مثلا موقع غذا خوردن کثیف بشه هی اشاره می کنه که دستمال بیارم و تمیزش کنم * نماز خوندنش کاملتر شده به این صورت که اولا مثل ما میایسته و یه چیزایی رو زیر لب زمزمه می کنه ، دوما قبلا نمی تونست سجده بره اما الان بعد از یه رکوع نصفه نیمه، سرشو به حالت خوابیده میذاره روی مهر * عاشق آهنگهای شاده...اگه از تلویزیون پخش بشه دست دستی می کنه...یا میاد خودش کامپیوترو روشن می کنه و اشاره می کنه برای من آهنگ بذار...یا توی ماشین به ضبط اشاره می کنه و دست دستی می کنه که یعنی بذای من آهنگ بذاری * خب و از همه مهمتر اینکه مرد کوچک خونه ما در کارهای خونه به مامانش کمک می کنه، یک کمک واقعی. موقع غذا پختن، نظافت، جارو یا هر کار دیگه اون کارای کوچیکی که از دست طاها برمیاد بهش واگذار می کنم، به این ترتیب هم خودش سرگرم میشه هم من به کارام میرسم این عکسها هم توضیح دارند:
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 10:56 توسط مریم
|
|
||