تبليغاتX
Lilypie 2nd Birthday Ticker نی نی عسل ما
" طاها " عسل مامان مریم و بابا حمید

سلام

بالاخره بعد از تقریبا یک ماه من موفق شدم اینجا بنویسم. راستش دلم می خواست با فاصله های زمانی کمتری  می نوشتم چون طاها روز به روز داره بزرگ تر میشه و به همون نسبت متفاوت تر. اما خب تو این مدت خیلی درگیر بودیم ،موضوع از دست دادن برادر شوهرم اون هم ناگهانی چیزی نبود که به راحتی بشه ازش گذشت و فراموشش کرد. همه داغون شدند. همون طور که قبلا هم گفتم فقط دعا کنید خدا به همسرش مادر و پدر و خواهر برادش صبر و توان بده تا بتونند کاری کنند که بچه هاش کمتر کمبود پدرو احساس کنند...

از همه دوستانی هم که ابراز همدردی کردند تشکر می کنم. ماجرای تصادف اون مرحوم هم این طور بوده که ایشون پروژه نصب دکلهای دوربینهای سرعت سنج رو در بزرگراه تهران کرج به عهده داشتند که شب 24 دی برای سرکشی و نظارت به اونجا رفته بودند. متاسفانه علی رغم رعایت نکات ایمنی مثل چراغ چشمک زن و قندیل ... ،یک ماشین به خاطر سرعت زیاد و در نتیجه  عدم کنترل به ایشون برخورد می کنه و باعث این اتفاق میشه.  روز 26 دی هم مراسم تشییع جنازه بود و عید غدیر امسال هم که مسلمه برامون عزا شد.

راستش برادر همسرم واقعا نمونه بود.خیلی طاها رو دوست داشت وقتی به طاها نگا ه می کرد میشد تو چشماشش محبت و لذت رو دید. واقعا از اون آدمایی بود که جای خالیش خیلی احساس میشه. خدا رحمتش کنه. اگه دوست داشتید برای شادی روحش یک صلوات بفرستید.


خب از طاها بگم که مهمترین تحولی که در این مدت رخ داد این بود که "پسر کوچولوی ما راه رفت" فکر کنم  روز اول دی بود که برای اولین بار تونست به مدت نسبتا طولانی خودش راه بره یعنی تو روزای آخر ده ماهگی. شیرین عسل من موقع تاتی تاتی کردنش حسابی خوردنی میشه.

این هم چند تا عکس از طاها در عاشورای امسال: (یاد پارسال بخیر که ما در این روزها آخرین روزهای با هم بودنو تجربه می کردیم و تو درست ۵ روز بعد از عاشورا به دنیا اومدی) 

 

اما بازم از طاها بگم که  نسبت به قبل خیلی بیشتر غریبی می کنه ،تو این مدت هم که  آدمای غریبه زیادی رو دیده. به هیچ عنوان و تحت هیچ شرایطی از بغل من یا باباش بغل کسی نمیره. حتی اونایی که کامل می شناسشون مثل مامانم،بابام، عمش و...حتی در چند روز اولی که اون اتفاق افتاد  از بغل من بغل باباش هم نمیرفت. نمی دونم این وابستگی شدیدش در حال حاضر اقتضای  سنشه یا ذاتا بچه ی اجتماعی نیست. البته سریعا به سمت بچه ها جذب میشه اما با بزرگترا نه. کسی می تونه راهنمایی کنه که این حالتش بهتر بشه ؟؟؟

چند تا لغتو بیشتر از بقیه تکرار می کنه. یکی "مَمَه" که به انواع و اقسام خوردنی ها از ممه مامان و غذا و نوشیدنی می گه. یکی "بَقّ " که به انواع لامپ و لوستر و پریز میگه و یکی هم "جیز" که به بخاری و اتو و این جور چیزا میگه. اینم یه عکس از طاهای زمستونی و آماده توی کالسکه برای بیرون رفتن:(البته عکس مال چند وقت پیشه که هوا هنوز اینقدر سرد نشده بود، وگرنه الان که با کالسکه بیرون نمی ریم)

حالا بعد از این عکس زمستونی دو تا عکس تابستونی ببنید که پسر من وسط زمستون هوای لباسای تابستونیشو کرده و از یادآوری تابستون این جوری داد میزنه:

 

اما وضعیت خونه ما در این روزها:

اتاق طاها: دو تا کشوهای پایین کمدش بیرون اومده و تمام لباسهاش  به بیرون پرتاب شده،تمام اسباب بازی های موجود در ویترین تا جایی که طاها دستش می رسه روی زمینه!

آشپزخونه: در اکثر کابینتها بازه و وسایل مورد علاقه طاها کف آشپزخونه (مثل پلوپز. انواع در قابلامه ، نمکدون و ...) و البته تعداد قابل توجهی گردو در جای جای خونه و آشپزخونه دیده میشه (چون ما یه سبد کنار آشپزخونمون داریم که پر گردوست)

اتاق خواب: کشوهای میز آرایش بیرون اومده و محتویاتش روی زمینه، کامپیوتر بیچاره یا روشن خاموش میشه یا ریست.

ایضا کشوهای میز تلویزیون و محتویاتش.

البته جاهای ممنوع و کارهای خطرناک هم وجود داره که تقریبا توی خونه خودمون کنترل شده.

اینم از طاها و لب تاپ دایی جون (اول با نگاهش اجازه می گیره که آیا دست بزنم یا نه؟ و بعد شروع به کار میشه)

 

 خیلی دوست داره به دنیا برعکس نگاه کنه. این یکی از بازیهاشه که طوری بغلش کنیم تا بتونه همه چیزو برعکس هم ببینه. دس دسی رو هم که کامل یاد گرفته بود اما با اومدن محرم انگار یادش رفته. جدیدا دلش می خواد هر چیزی رو که دستش میگیره به ما هم بده و تا ازش نگیریم راضی نمیشه.

راستی طاهای عزیز من دیگه از غذای خودمون می خوره. تقریبا از ابتدای یازده ماهگیش که مصادف شد با فوت عموش و اینکه دیگه من نمی رسیدم براش غذای جداگانه درست کنم، به جمع غذاخورهای سفره مون اضافه شد و الان تقریبا همه غذاها رو تجربه کرده و باید بگم بسیار هم خوش غذاتر شده.

خیلی تغییرات دیگه هم در طاها در طول این مدت ایجاد شده ، کلا احساس می کنم خیلی بزرگتر شده و فهمیده تر. خیلی از حرفهای ما رو می فهمه و کارهامونو تقلید می کنه که ایشالله سر فرصت از همشون می نویسم. 

این  عکس هم حسن ختام این پست:

یک پسر با نگاه مظلومانه...!

 +

* طاها از شب گذشته خیلی شدید سرما خورده تا حالا اینقدر سخت سرما نخورده بود. دعا کنید زودتر خوب بشه.

* یادم اومد که قرار بود تو هرپست اگه بتونم قسمتهایی از کتاب "مادر کافی" رو بذارم،اینم ادامه اش:

به خاطر داشته باشید گاهی شیرخواران اغلب  پس از شش ماهگی به سراغ وسایل منزل می روند برای مثال فنجان را از روی  میز بر می دارند البته نه برای اینکه شما را اذیت کنند یا حرفتان را نادیده بگیرند و یا از روی شیطنت به این کار بپردازند بلکه به دلیل توانایی انجام کار و عدم هر گونه مانعی به این کار دست می زنند. در نظر بگیرید در این سن شغل و و ظیفه فرزندتان این است که دنیا را کشف کند. بنابراین می توانید به او بگویید: بیا ببینم تو فنجان چیه؟ و بعد در فرصت مناسب آنرا پنهان کنید و بگویید: اِ، پس کجا رفت؟

در ضمن آگاه باشید شما نمی توانید به کودک ده ماهه خود رعایت نظم و انضباط و حرف شنوی را بیاموزید اما می توانید او را از انجام برخی کارها باز دارید. در این موارد با لحنی آرام و قاطع به او "نه" بگویید حتی می توانید علت را هم برایش توضیح دهید. برای مثال بگویید "چون خیلی داغه" اگر چه او معنای توضیح شما را به خوبی درک نمی کند اما به لحن صدایتان توجه و به رفتارتان هنگام توضیح دادن عادت می کند و این نکته ای است که در آینده کودک بسیار حائز اهمیت است.

+

*این شعرو خیلی دوست دارم... به آخر این پست اضافه می کنم که گاهی بخونمش و قدر همدیگه رو بیشتر بدونیم...(برادر شوهرم درست یک هفته قبل از فوتش اونو برای حمید پیامک می فرسته)

                  تا که  بودیم ، نبودیم  کسی                       کشت ما را غم بی هم نفسی

                  تا که خفتیم همه بیدار شدند                      تا که  مُردیم همگی  یار شدند

                 قدر آن شیشه بدانیم که هست                 نه در آن موقع که افتاد و شکست

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 دی1387ساعت 17:44  توسط مریم  |