تبليغاتX
Lilypie 2nd Birthday Ticker نی نی عسل ما
" طاها " عسل مامان مریم و بابا حمید

برادر شوهر خوب من، عمو امیر مهربون طاها، برادر دلسوز حمید، به طور ناگهانی و در اثر سانحه تصادف ما رو تنها گذاشت و رفت و داغ بزرگی بر دل خانواده اش، همسرش و دوتا فرشته کوچولوش"صبا و صدف" ماند.  همه اذعان داشتند این شعر در موردش مصداق پیدا می کنه که " گلچین روزگار عجب باسلیقه است           می چیند آن گلی که به دنیا نمونه است"

روحش شاد....

دعا کنید خدا به بازماندگانش صبر زیادی بده، خیلی سخته...

+ نوشته شده در  جمعه 29 آذر1387ساعت 9:58  توسط مریم  | 

سلام

دیروز ۴ آذر ،طاها کوچولوی ما ده ماهگی رو هم تجربه کرد. امروز برای چکاپ رفتیم دکتر:  قد:۵/۶۹ (همچنان خیلی خوب نیست و باید شربت روی رو ادامه بدیم)، وزن: ۶۰۰/۹

اول چند تا عکس:

   

این کارش هم که دیگه توضیح نمی خواد:

  

 اما کارای جدیدش:  علاقه مند شده هر چیزی رو که بتونه به شدت تکون  می ده یا با قدرت روش می کوبه . گاهی مثلا اینقدر محکم روی میز می زنه که ما کلی تعجب می کنیم که دستش درد نمی گیره.تعداد اشیاء و اسباب بازیهایی  که می شناسه روز به روز داره اضافه تر میشه. مثل آقا الاغه، خرسی، ماشین، توپ، کتاب،و...

جدیدا بعضی کارایی رو که من می کنم عینا تقلید می کنه. مثلا ذوق می کنه همون طور که من وقتی یه کار جدیدی می کنه برای تشویقش ذوق می کنم. یا وقتی دستامو دارم با صابون می شورم همون لحظه دقت می کنم می بینم داره سعی می کنه حالت دستاشو مثل دستای من کنه.وای گاهی یه کارای خطرناکی می کنه مثلا سعی می کنه از مبل بالا بره که البته هنوز نمی تونه یا با شیرهای گاز بازی کنه.یاد گرفته مثلا میاد بوسم می کنه ولی در حقیقت منو می خوره. وای دیگه اون موقعها منم دلم می خواد درسته بخورمش، خیلی دوست داره یکی دستاشو بگیره و راهش ببره.

 در ضمن یادتونه می گفتم طاها خیلی باباییه حالا باید خدمتتون بگم یه مدتیه شدیدا مامانی شده شدیدا. همش دنبال منه. خیلی دوست داره خودش غذا بخوره. دندون پنجمش هم تو راهه، ولی نمی دونم این یکی چرا اینقدر کامل بیرون اومدنش طولانی شده.

خب تو پست قبل عکسای دختر عموهای طاها رو دیدید. حالا اینم پسر عمه هاش: محمد حسین و محسن (کلا نوه ها از طرف خونواده بابا حمید  ۵ تا هستند)

راستی هیچ دقت کردید من امروز یعنی 5 آذر دقیقا یک ساله که دارم می نویسم. خداییش من تو زمینه نوشتاری و نگارش و انشاء و این جور چیزا همیشه ضعیف بودم (و البته هنوز هم همین طوره )و کلا اصلا علاقه نداشتم. فکر کنم فقط عشق به پسر کوچولو و ثبت خاطراتش باعث شده تا حالا ادامه بدم. واقعا از همه دوستای خوبی که تو این مدت همراهمون بودند تشکر می کنم

اینم طاها با کلاه بچگیهای  دایی امیر که حاصل دست مامانمه:

 

یه اتفاق خوب که امروز بعد از ظهر افتاد این بود که من با یکی از مامانای خوب وبلاگی که به شهر ما اومدند تلفنی صحبت کردیم و باید بگم بی صبرانه منتظر دیدن روی ماه خودش و دختر کوچولوش هستیم 

 

ایشالله از این پست اگه وقت کنم می خوام یه قسمتایی از کتاب"مادر کافی" رو اینجا تایپ کنم :

شش تا هجده ماهگی:

....نکته مهم این است که تا یک سالگی باید با کودکتان مانند یک نوزاد رفتار نمایید یعنی قبل از یک سالگی به محض گریه کردن به کمکش بشتابید زیرا گریه او به این معناست که به شما احتیاج دارد یا چیزی موجبات آزارش را فراهم کرده  و یا از اینکه به میل او رفتار نکرده اید ، دلخور است. بنابراین تا یک سالگی باید مطابق میل کودک رفتار کنید و نگران لوس شدن فرزندتان نباشید....

 برگرفته از کتاب مادر کافی، نوشته جی. ا. فراست، ترجمه مهبد ابراهیمی، زیر نظر دکتر محمد ولی سهامی

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 آذر1387ساعت 20:17  توسط مریم  |