





|
|
|
|
|
سلام به همه دوستای نازنینم. نمی دونم چرا دلم میخواد اول این پست برای همه، واقعا همه اوناییی که این پستو می خونند و دوستای خوب من هستند آرزوی سلامتی همراه با روزهای شاد داشته باشم ،برای همه از اینجا انرژی مثبت می فرستم. اون موقعها که به وبلاگ مامانای نازنین سر می زدم و مثلا می دیدم یک مادر از نوزاد ۸ ، ۹ ماهش می نویسه اصلا باورم نمی شد طاها کوچولوی من هم یه روز نزدیک ۹ ماهش باشه و من اینجا ازش بنویسم. واقعا چقدر زود گذشت. انگار همین دیروز بود که یک بچه کوچولوی قرمز دادند به من که من حتی بلد نبودم بغلش کنم و گفتند تو مادرشی.... خب بگذریم ، این ووروجک ما بازیگوشی شده برای خودش، عاشق اینه که باهاش بازی کنم . یه بازی که خیلی دوست داره اینه که من هم چهار دست و پا مثل خودش دنبالش می کنم. اون هم تند تند می ره و من هم دنبالش، وقتی می گیرمش از خنده ریسه میره. الهی فداش شم . توی خونه کلا کم اذیته و به ندرت گریه می کنه یا بهونه میگیره. اما تو مهمونیایی که جمعیت زیاده جدیدا خیلی اذیت میشه و به شدت غریبی می کنه و تا یکی دستش میزنه گریه می کنه. به شدت عاشق بچه هاست و با دیدنشون کلی ذوق می کنه و می خواد باهاشون بازی کنه و ور بره. کلا عکس العملش مقابل بچه ها خیلی دیدنیه و جالبه که اصلا باهاشون غریبی نمی کنه . شب ۲۱ ماه رمضون قسمت شد ما دوباره با طاها کوچولو رفتیم مشهد. خیلی خوب بود. هر چند که شب قدر نتونستیم به خاطر جمعیت زیاد و شلوغی بیش از حد حرم امام رضا تمام مراسم احیا رو اونجا باشیم ولی همون یک ساعتی هم که اونجا بودیم غنیمت بود. این یه عکس از موقعی که مشهد بودیم (در هتل)
راستی یادم رفت اینو بگم که طاها از وقتی که هشت ماهش شد دیگه می تونه بشینه و عزیز دل شیطون ما رضایت داد که گاهی هم علاوه بر چهار دست و پا رفتن، نشسته هم به دنیا نگاه کنه. اینم چند تا عکس از طاهای نشسته: برای قدش هم که در طول دو ماه اضافه نشده بود دکترش شربت روی داد. صندلی غذا هم براش گرفتیم ولی خیلی علاقه نشون نمی ده و به ندرت توش میمونه . فکر کنم بیشتر به این خاطره که از اول عادت نکرده برای غذا خوردن توش بشینه. باید از همون موقع که غذای کمکیو شروع کردیم براش صندلی هم می گرفتیم. تازگیها یاد گرفته در بعضی کمدها و کشوها و کابینتها رو هم باز کنه و وسایل توی اونا رو می ریزه بیرون. دندون چهارمش هم در اومد بالا سمت چپ. حالا ما یک طاها کوچولوی چهار دندونه داریم. دو تا بالا دو تا پایین که خنده های قشنگشو برامون قشنگ تر می کنه. حالا یه عکس ببینید از اعتراض گل پسری به مامانش:
نمی دونم طاها اینجوریه یا این خصلت بچه ها تو این سنه : هیچ جای خونه تنها نمی مونه. مثلا میذارمش توی اتاق خودش و اسباب بازیهاشم دورش می چینم، یه چند دقیقه ای باهاشون بازی می کنه اما به محض اینکه متوجه میشه من یا باباش دیگه پیشش نیستیم تند تند چهار دست و پا راه میفته میاد هر جایی که ما باشیم.بعد مثلا اگه من برم تو آشپزخونه مشغول کار بشم اصلا روی زمین نمی مونه و همش به پای من آویزون میشه که یعنی منو بغل کنید. خیلی از اوقات اگه حمید خونه نباشه مجبورم یکدستی کار کنم. نمی دونم حالا علتش اینه که می خواد بدونه اون بالا چه خبره و کنجکاویشو بر طرف کنه یا اینکه می خواد فقط به اون توجه کنم. این در صورتیه که اصلا بغلی نیست و اگه من مشغول کاری نباشم راحت برای خودش بازی می کنه ولی باز هم از محدوه ای که منو می تونه ببینه دورتر نمی ره. کسی می تونه راهنماییم کنه برای رفع این عادتش چیکار کنم یا اینکه این کارش طبیعیه و نباید عکس العمل نشون بدم. در مورد غذا خوردن هم خیلی وقته اصلا فرنی، حریره بادوم ، سرلاک و چیزای شیرینو نمی خوره. طبق توصیه سایت دکتر سلطان زاده یه مدت بهش ندادم اما بازم دوست نداره و همش مجبورم در مدلای مختلف براش سوپ درست کنم، یه نگرانیم هم اینه که با توجه به اینکه الان به خاطر نخوردن این غذاهایی که گفتم تقریبا دیگه شیر تو برنامه غذاییش حذف شده به وقت براش مشکلی ایجاد نشه. البته ماستو همچنان خیلی دوست داره. در ضمن وقتی توی سوپش گوجه رنده می کنم خیلی خوشش میاد و جدیدا هم که خیلی زیاد به غذاهایی که ما می خوریم علاقه نشون میده که البته من به خاطر نمک و چاشنی های دیگه سعی می کنم بهش ندم. راستی کسی دستور درست کردن سوپ شیر برای بچه رو می دونه؟؟؟ این پستو یک هفته که نوشتم و ثبت موقت زدم اما وقت نمی کردم بیام ارسالش کنم. حالا هم فرشته کوچولوی من خوابه و امیدوارم موفق بشم. اینم برای حسن ختام این پست: عسل کوچولوی من با موهای خیس
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 24 مهر1387ساعت 17:32 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام. ماه مبارک رمضان رو به همه تبریک می گم و از همه دوستای خوبم می خوام تو لحظات قشنگ این ماه مخصوصا شبای قدر ما رو هم یاد کنند. من عاشق لحظه های افطار ماه رمضون هستم، عاشق ربنا ، عاشق اون شعر مولانا( این دهان بستی....) هر چند هم پارسال و هم امسال روزه نگرفتم ولی حال و هوای این ماهو خیلی دوست دارم. همش یاد پارسال میفتم که کوچولوی عسلم تو شکمم بود و برای اولین بار تو این ماه حرکتاشو حس کردم. تازه خبر از عسل مامان اینکه دقیقا در هفت ماه و پانزده روزگی دندونای طاها گلی جوونه زد. الان سه تا نصفه دندون داره و آب دهنش هم دائم جاریه. دوتا پایین و یک دونه بالا . به دندون گیراش هم علاقه ای نشون نمی ده اما از این مسواک انگشتیا داره که وقتی می مالم روی دندوناش خیلی خوشش میاد. دیگه اینکه خدا رو شکر چند وقته که خودش خطرو حس می کنه مثلا ارتفاعو متوجه میشه . وقتی روی تخت ماست و به لبه تخت نزدیک میشه می فهمه خطرناکه و جلوتر نمی ره یا از یک دونه پله آشپزخونه خیلی راحت بالا میره اما موقع پایین اومدن صبر می کنه تا ما به دادش برسیم. اما خب بازم به هرحال باید خیلی مراقبش باشیم. به هر جایی که فکرشو کنید دستشو میگیره و می ایسته حالا می خواد پاهای من یا باباش باشه یا ماشین لباسشویی و چیزای دیگه. هر چقدرم که مواظبش باشیم روزی یکی دوبار میفته، به خاطر طاها عسلی تقریبا تا جایی که میشده فرشها رو به هم چسبوندیم و اضافه کردیم تا امنیت بیشتری نسبت به سرامیک داشته باشه. نیمه ماه رمضون روز ولادت امام مجتبی براش آش دندونی درست کردیم . دیگه خبر اینکه چند وقت پیش من و طاها خونه تنها بودیم، من برای انجام کاری می خواستم یه لحظه برم تو پارکینگ(ما طبقه اول هستیم) یهو نمی دونم چطوری در آپارتمان بسته شد و من موندم بدون کلید بیرون و طاها تنها توی خونه. دیگه مردم و زنده شدم . حالا از شانس من هیچ کدوم از واحدای دیگه هم خونه نبودند. اول یه کم به در و قفلش ور رفتم و بعد سریع رفتم خونه همسایه بغلیمون به حمید زنگ زدم تا بیاد. خدارو شکر نزدیک بود و سریع اومد. طاها هم توی این مدت اولش آروم بود و بعد که دیده بود من نیستم یکم گریه کرده بود و بعد هم نمی دونم از کجا و چه جوری افتاد زمین که حسابی گریه کرد من هم دائم از پشت در باهاش حرف می زدم . خلاصه خیلی ترسیدم و بازم برام درس عبرت شد. وزنش در ۷ ماهگی ۴۰۰/۸ بود. خیلی خوب نیست ولی پایین هم نیست اما چیزی که منو یه کم نگران کرد این بود که قدش در طول یک ماه اصلا اضافه نشده بود که البته دکترش می گفت طبییعه و بعضی بچه ها چند ماه اصلا قدشون اضافه نمی شه اما بعد جبران می کنند. راستی برای طاها زرده تخم مرغو شروع کردم اما دوست نداره. روش متفاوتی نمی دونید که هم طاها بخوره و هم خواص زرده هم حفظ بشه؟؟؟ ساعت کارمون هم که در ماه رمضون عالی شده. صبح ساعت ۵/۸ و از اون ور با احتساب حق شیر ساعت 12. هنوز در محیط کار جدیدم نتونستم جا بیفتم و با بعضی همکارام راحت و صمیمی بشم . باورتون میشه از چند نفرشون این حرفو شنیدم که حالا تو به بچت شیر هم میدی که هر روز پاس شیر میری...! عکس خیلی جالبی هم از طاها کوچولو نداشتم چون اولا دوربین پر شده بود و وقت نمی کردیم عکسا رو سی دی بریزیم بعد هم اینقدر وقتی طاها بیداره جنب و جوش داره که عکساش خیلی جالب نمی شن و باید برای گرفتن عکس خوب خیلی وقت بذارم که نتونستم. اما چون از بعد از تولد طاها همه پستام همراه با عکس بوده، تو این پست هم چند تا عکس از گل پسری می ذارم ( ضمن تشکر از همه دوستای خوبی که اینقدر به عسل کوچولوی من لطف دارند)
علاقه ای به روروئکمان نداریم فقط گاهی زیرش می رویم و به زحمت بیرون می آییم...
ناخن گیر کفشدوزکیمان را هم در حالی که زیر سرمان بالشت الاغی شکل داریم ،می خوریم!!!
هی می گوییم ما را توی این کریر نخوابانید، برایمان کوچک شده ، باز می خوابانند. ما هم بیدار میشویم و اخم می کنیم و شبیه قلدرهای محله می شویم
اول همه چیز روی میز سر جای خودش است، بعد همه چیز روی زمین کنار ماست، این کار را روزی هفت هشت باری می کنیم...
+ بازی وبلاگی خواب آسمونی: ممنون از مهسا جون مامان کوروش که این ایده جالب از ایشون بود و ممنون از رویا جون مامان عرفان که مارو به این بازی دعوت کردند. طاها در ۸ ماهگی
به نظر من همه این فرشته های آسمونی قشنگ و معصومند، ولی در حالت خواب این معصومیت و قشنگی صد برابر میشه. دعا می کنم همیشه همه بچه ها سلامت و شاد باشند
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 9 مهر1387ساعت 22:36 توسط مریم
|
|
||