





|
|
|
|
|
سلام به همه دوستای عزیزم. به هر وبلاگی سر می زنم همه از تعطیلات نوشتند که خب ما جایی نرفتیم. یعنی قرار بود طاها گلی رو برای بار اول ببریم مشهد زیارت امام رضا. اما خب نشد. علتش این بود که بابا حمید می گفت مشهد در این تعطیلات خیلی شلوغه و طاها اذیت میشه. با اینکه حرفش تا حدی منطقی به نظر میومد ولی من با کمی تا قسمتی غر غر قبول کردم که نریم و خونه نشین بودیم. البته به جز چند باری که رفتیم باغ بابام وجاهای دیگه بیرون شهر . به هر حال این تعطیلات برای من که چند وقت دیگه می خوام برم سرکار و باید برای رفتن به هر جایی مرخصی بگیرم، خیلی غنیمت بود. .ایشالله امام رضا زودتر بطلبه و بریم مشهد. دیگه اینکه یه کم کلافه ام از دست توصیه ها و حرفهای اطرافیانم : مریم جون طاها لاغر نشده، چرا شیر کمکی بهش نمی بدی، هوای به این گرمی بهش آب نمی دی، چرا اینقدر لختش کردی، شیرت کمه این بچه رو سیر نمی کنه، پس غذای کمکی رو از کی می خوای شروع کنی و هزار تا حرف دیگه. می دونم اکثر این توصیه ها به خاطر دلسوزیست و نیتشون خیره ولی باور کنید که آدمو کلافه وعصبانی می کنه و اعتماد به نفسمو کم می کنه .من نمی دونم چرا فکر می کنند ما هم باید بچه مونو به شیوه 30 سال قبل بزرگ کنیم، بابا به خدا علم هر روز داره پیشرفت می کنه و شیوه بچه داری خیلی فرق کرده. من نمیگم تجربیات اونا بی ارزشه برعکس خیلی هم قابل احترامه ولی این تجربیات باید با علم پزشکی امروز هم تطابق داشته باشه یا نه؟ البته من قبلا سعی می کردم همه توصیه هارو گوش کنم و اونایی که به نظرم درسته رو عمل می کردم و دربرابر مواردی که به نظرم درست نمی اومد سکوت می کردم. ولی دیگه بعضیا ول کن نیستند و هر دفعه منو می بینند حرفاشونو تکرار می کنند به همین خاطر دیگه کم کم داره کاسه صبرم لبریز میشه.
اینم دو تا عکس از طاهای عزیزم برای حسن ختام درد و دلهای من:
خب بریم سراغ طاها کوچولوم که همه زندگیمه و من حاضرم به خاطرش همه چیزو تحمل کنم. این وروجک ما حسابی بازیگوش شده خیلی از اوقات کاملا مشخصه که خیلی گشنشه ولی تا یه کم شیر می خوره بازیگوشیش گل می کنه و باید کلی این ور و اونور نگاه کنه . دیگه اگه خودم یا کس دیگه هم حرف بزنیم، دیگه کلا از شیر خوردن یادش میره. خلاصه باید کلی وقت بذارم و فیلم بازی کنم تا شیرشو بخوره. اما خب به هرحال وطیفه مهم من شیر دادن به طاها کوچولوست و بقیه کارام در مرحله بعد قرار میگیره. چند روز قبل هم دکترش بهم گفت تا جایی که می تونی موقع شیر دادنش عواملی رو که توجهشو جلب می کنه کم کن مثل صدا نور و ...یه حرف جالب دیگه ای هم که گفت این بود که خیلی نگران شیر خوردنش نباش و خودتو به دردسر ننداز چون اگه گرسنه باشه خودش با میل و رغبت شیر می خوره. دیدم راست میگه و از اون روز به بعد خیلی کمتر اذیت میشم. (توجه کردید بعضیا با یه حرف ساده چقدر به آدم آرامش میدن. اینم از اون حرفها بود)
۴ خرداد هم برای چکاپ چهار ماهگی به مرکز بهداشت رفتیم وزنش این ماه هم خیلی خوب اضافه نشده بود(۵۰۰ گرم) که احتمال زیاد به خاطر همون بازیگوشیش موقع شیر خوردنه، البته هنوز هم از نرمال بیشتره ولی خب از سه تا شش ماهگی بهتره نوزادان هر ماه حدود ۶۰۰ گرم به وزنشون اضافه بشه . ایشالله فکر کنم این ماه بهتر بشه. دیگه من تصمیم قطعی گرفتم از ۵ماه و۱۵ روزگی طاها غذای کمکیشو شروع کنم. با اینکه شنیده بودم بچه ها برای واکسن چهارماهگی کمتر اذیت میشن ولی طاها با وجودی که تبش زیاد نبود ولی تا دو روز بی تابی می کرد و درد داشت . دیگه از طاها کوچولوم بگم که حسابی برای خودش غلت زن ماهری شده. گاهی چند تا پشت سر هم غلت می زنه. البته هنوز دستشو خیلی زود نمی تونه از زیر شکمش در بیاره ولی همین تلاشش خیلی جالبه .اسباب بازیهاشو میذارم جلوش، اینقدر قشنگ تلاش می کنه برای گرفتنشون که حد نداره. دستاشو به پاهاش میرسونه و کلی از لمس این عضو جدید بدنش ذوق می کنه. بعضی اشیا و اسباب بازیهایی رو می تونه تو دستش نگه داره والبته هر چیزی رو بلافاصله داخل دهانش می کنه. یه عادت جدید که پیدا کرده اینه که حتما باید در حال شیر خوردن بخوابه و اصلا روی پا و توی بغل نمی خوابه. همچنان کلی خوش خندست و کم کم داره غریبی کردنو یاد میگیره. تصمیمم اینه که اگه بشه هر روز یه یک ساعتی با کالسکه با هم بریم بیرون تا آدما ی مختلفو ببینه و کمتر غریبی کنه. وای این طاهای ما اگه بدونید دیشب چیکار کرد. گذاشته بودمش به شکم روی پتوش و چند تا اسباب بازی هم جلوش بود. دیدم هی دستشو دراز می کنه و می خواد گوشی تلفنو بگیره. گوشی دادن به آقا همان و یهو دیدم یه آقایی هی داره میگه الو. (ساعت یازده و نیم شب) خلاصه سریع گوشی رو گرفتم و قطع کردم حالا مونده بودم زنگ بزنم از آقاهه عذر خواهی کنم یا نه. رفتم شماره رو ببینم اینو دیدم: ۵۸ * ۱۱۰ بله این گل پسری ما شماره ۱۱۰ شماره پلیسو گرفته بود و بعدشم همچنان در حال شماره گیری بود که من به داد پلیس رسیدم. بازم چند تا عکس دیگه از طاهای گلم .
این مطلب را یکی از دوستان خوبم فرستاده. دیدم جالب بود به آخر این پست اضافه کردم: بلبل را ببين که حتی در قفس هم میخواند. طاووس را ببين که زشتی پاهايش، افسردهاش نساخته. زرافه را ببين که هرگز گردنکشی نمیکند. کرم را ببين که بیدست و پا بودنش، او را از حرکت باز نداشته گوسفند را ببين که چگونه قربانی خوشیها و ناخوشیهای توست. زنبور را ببين که چگونه از گل شهد برمیآورد و از دشمن دمار. لاکپشت را ببين که چگونه شجاعانه به جای لاک ديگران در لاک خود پنهان شده. ماهی را ببين که چگونه سودای کرمی کوچک او را به دام میاندازد. اسب را ببين که چگونه از روی نجابت به ولی نعمت خود خدمت میکند. و کرکس را نبين که پيوسته در انتظار مرگ ديگران است. طوطی را نبين چرا که بیانديشه هر گفتهای را تکرار میکند. کفتار را نبين چرا که خفت ريزهخواری میکشد. ملخ را نبين چرا که تاراجگر زحمات ديگران است. عنکبوت را نبين چرا که تنها به فکر بنای خانۀ خود است. و پرندگان را ببين که چگونه به هنگام آشاميدن، نظری نيز به آسمان دارند.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 25 خرداد1387ساعت 16:5 توسط مریم
|
|
||