تبليغاتX
Lilypie 2nd Birthday Ticker نی نی عسل ما
" طاها " عسل مامان مریم و بابا حمید

سلام . خوبید؟ خوشید؟ در سلامتی کامل به سر می برید......

اگر از احوالات من هم خواسته باشید باید بگم خدارو شکر خیلی خوبم و از بچه داری هم بی نهایت لذت میبرم. طاهای من دیگه خیلی خیلی شیرین شده. تو هر پست هی می یام می گم طاها شیرین شده ولی این بار دیگه در آستانه 4 ماهگی واقعا خوردنی شده. کلا به نظر من نوزادا از وقتی میخندن خیلی خواستنی تر میشن. گاهی که شبا اذیت می کنه و نمی خوابه وقتی صبح پا میشه و دوباره بهم می خنده همه بی خوابی ها و خستگیام یادم میره، یه جورایی انگار با خنده هاشون جواب زحمتا و خستگیهای مادراشونو می دن.  الانم چند وقته وقتی باهاش بازی می کنم  گاهی با صدای بلند برام می خنده دیگه اون موقعها می خوام بخورمش. تازگیها هم خودشو تو آیینه کشف کرده، اول که خودشو می بینه هی می خنده بعد کم کم انگار می فهمه که خودشه خجالت می کشه و سرشو پایین میندازه.

وای یادم رفت بگم اینو می خواستم اول بگم: طاها امروز یعنی ۲۹ اردیبهشت اولین غلتشو زد. امروز تولد دایی امیر طاها جون هم هست. طاها گلی من اولین غلت زندگیشو به دایی امیر عزیزش هدیه میده. دایی جون تولدت مبارک. ایشالله ۱۲۰ ساله بشی.

 

دیگه از کارای طاهای عزیزم بگم که آواز خون هم شده. یعنی یه جورایی هم آواز می خونه و هم غرغر می کنه، آخرش ما نفهمیدیم کدومشه. خیلی دوست داره که همش کنارش باشم و باهاش بازی کنم نمی دونم من این طوری عادتش دادم یا کلا بچه ها تو این سن اینجورین، البته نه اینکه بخواد بغلش کنم اما همش دوست داره پیشش باشم و تا از جلوی چشماش دور میشم  سریع می فهمه و غر غر می کنه، البته به افراد دیگه هم رضایت میده و اگه کسی خونه پیشم باشه راحتم وگرنه که وقتی بیداره همش باید در خدمت آقا باشم.

راستی کسی می دونه بچه رو از چند ماهگی میشه توی روروئک گذاشت آخه من یکی دو بار طاها رو امتحانی توی روروئک گذاشتم خیلی خوشش اومد ولی فکر می کنم هنوز خیلی زوده.

خب دیگه از خودم بگم که اولا حسابی کم حافظه شدم اینقدر همه چیز یادم میره که خدا میدونه از اسم آدما بگیرید  تا موارد مهمتر. دوما در حال کچل شدن می باشم.  موهام وحشتناک میریزه ، هر جا رو دست میزنم مو می بینم بیچاره طاها دائم موهای من تو دست و بالشه . همش می ترسم من حواسم نباشه و موها رو با دستاش که تو دهنش می کنه بخوره. البته علاوه بر این کلی هم موهای بنده توسط طاها گلی کنده میشه چون گل پسری در هنگام بغل گرفته شدن از موهای بنده به عنوان دستگیره برای حفظ تعادل استفاده می کنه. سوما  از بعد از زایمانم دائم به دلایل مختلف که بیشترش سرما خوردگی بوده یا دارم پنی سیلین می زنم یا آنتی بیوتیک مصرف می کنم فکر کنم همه اینا  از عوارض زایمان باشه فقط خدا کنه که موقتی باشه .

اینا هم چند تا عکس از سیدطاهاست در آستانه چهار ماهگی:

 

 اینجا داره به مامانم میخنده (حیاط خونه مامانم اینا)

 

یه بازی که مامان آرتا جون دعوتم کرده بود البته با تاخیر:

آرزوهای محال:

۱.  یه خواهر داشتم (البته من یه داداشی گل دارم ولی خب دوست داشتم یه خواهر هم داشتم)

۲.  یه کاری داشتم که هر وقت می خواستم می رفتم ،هر وقت می خواستم می یومدم ،تازه طاها رو    هم با خودم می تونستم ببرم

۳.  مادربزرگم که دو سال پیش فوت کرد الان بود ( ما بهش می گفتیم مادرجون) و طاها رو می دید

۴.  دوران دانشجوییم که مشهد بودم هیچ وقت تموم نمی شد چون بهترین سالهای زندگیم بود

۵.  پنج تا بچه داشتم سه تا دختر دو تا پسر  (این از اون آرزوهاست که همون محال بمونه بهتره)

 

 

راستی یه مورد جالب که تا حالا دقت نکرده بودم (پسر خالم برام اس ام اس  فرستاد) :سوره مریم سوره نوزدهم قرآن. سوره طاها سوره بیستم قرآن.

                                                    

                                            شاد باشید 

 

                                                          

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 17:21  توسط مریم  | 

 

 سلام

 

 طاها گلی ما سه ماهه شد .اصلا باورم نمیشه که الان سه ماهه که من واقعا مادر شدم . نمی دونم در این سه ماه برای پسرم مادر خوبی بودم؟ در آینده چطور مادر خوبی خواهم بود؟؟؟

 

 امروز صبح طاها رو بردم مرکز بهداشت برای اندازه گیری قد و وزن، اما بهم گفتند سه ماهگی چکاپ نداره و با کلی خواهش قبول کردند که وزنش کنند وزنش شده بود ۴۰۰/۶ . خیلی ناراحت شدم چون این ماه  فقط ۸۰۰ گرم اضافه کرده. حالا عصر اگه بشه می خوام ببرمش پیش دکترش. خودم فکر می کنم شیرم کم شده.

 

طاها خیلی خیلی شیرین شده اینقدر دوسش دارم که حد نداره،  همیشه در طول روز هر وقت چهره آشنای منو می بینه بهم می خنده منم اینقدر ذوق می کنم که حد نداره. واقعا خنده هاش باعث میشه همه مشکلاتم یادم بره. از فکر اینکه سه ماهه دیگه می خوام این فرشته کوچیکمو بذارمو برم سر کار دیونه میشم. بنابراین سعی می کنم اگه بشه خیلی بهش فکر نکنم. باز خدا رو شکر که مرخصی زایمان شش  ماه شد اگه چهار ماه بود که من تا الان یه چیزیم شده بود.

 

طاها گلی ما  اکثرا خوش اخلاقه و زیاد گریه نمی کنه ولی بعضی وقتا آخر شبا یه کم بهونه گیر میشه.گاهی هم بعضی روزا دلش می خواد همش بغل یکی باشه و تا میذارمیش زمین نق نق می کنه، از صداهای بلند میترسه و اول لب و لوچش آویزون میشه که اینقدر من از این حالتش خوشم میاد بعد اگه به دادش نرسیم یهو بلند بلند گریه میکنه.  الان دیگه میتونه یه زمانی از طول روز با خودش و اطرافش بدون اینکه با من کاری داشته باشه سرگرم بشه. تلویزیون هم خیلی سرگرمش می کنه اما من نمی ذارم خیلی نگاه کنه ، چون هنوز خیلی زوده و ممکنه به چشماش آسیب برسونه. یه کار دیگه هم که  تقریبا دو سه هفته ای که انجام میده خوردن انگشتای دستشه ، اول دست راستشو کشف کرد و بعد هم دست چپشو، گاهی هم می خواد هر دو تا رو با هم بخوره که تو دهنش جا نمی شن. اینم عکس دست خوردنش:

 

 

 

اکثرا روزا با کالسکه میرم بیرون خونه مامانم اینا که فاصله زیادی با هم نداریم ، گاهی هم خرید می کنم. طاها که خیلی خوشش میاد و تا حالا اصلا اذیتم نکرده. برعکس این دست اندازای خیابونا که خیلی اذیت می کنه و باید خیلی  دقت کنم. راننده ها هم اکثرا رعایت می کنند. در مجموع از کالسکه خیلی راضیم آخه خیلیا بهم می گفتند کالسکه استفاده نمیشه و بیشتر دکوری و جاگیره.!! اما الان واقعا خیلی برامون مفیده. اینم یه عکس از طاها توی کالسکش در حیاط خونه بابام:

 

 

بعضی لباساش دیگه تنگش شده و قابل استفاده نیست و با اینکه موقع خرید سیسمونی سعی کردم حواسم باشه و برای هر فصلی لباس مناسبشو بگیرم اما چون فصل زمستون بود اکثرا مغازه های بهار لباسای زمستونی خوشگل داشتند و باعث شده الان چند دست از لباس مهمونیای قشنگ که خیلی گرم هستند دقیقا وسط تابستون اندازش بشه. خدا کنه یه جوری بشه بتونم ازشون استفاده کنم.

 

راستی طاها همچنان شبیه بابا حمیدش و خانواده پدریشه و کم کم داره همه امیدهای من مبنی بر اینکه بذار بزرگتره بشه شکل خودتم میشه و از این حرفها بر باد میره و من همچنان در این مورد خاص یه کم به بابا حمید حسودی می کنم. فکر کنم فقط گروه خونیش به من رفته یعنی o منفی.

 

 

 

 

اینا هم چند تا عکس از طاهای عزیزم در تقریبا دو هفته اخیر:

 

   

    

 

                                                

 

 

                                                             

 

    

           

 

 

برای پایان  هم یه دعای تکراری اما قشنگ:

                                                        خدایا چنان کن سرانجام  کار

                                                                                                تو خشنود باشی و ما رستگار

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت 13:21  توسط مریم  |