





|
|
|
|
|
سلام. خدا بگم این بلاگفا رو چیکار کنه . من دیروز ثبت موقت زده بودم تازه می خواستم امروز متنو ویرایش کنم و عکسای طاها رو بذارم که امروز اومدم دیدم بله اونایی که همین طوری نوشته بودم روی صفحه وبلاگمه
اول ممنون از همه مامانی باتجربه ای که راهنماییاشون خیلی به دردم خورد.دوم اینکه خواب گل پسری تقریبا منظم شده اما هنوز بعضی شبا که برای شیر خوردن بیدار میشه دیگه نمی خوابه ٬ بعضی وقتا هم شبا تا دو سه نصفه شب خوابش نمی بره ٬اما در مجموع هر دومون رو روال افتادیم و با هم هماهنگ شدیم٬ البته رو روال افتادن فقط در زمینه بچه داری وگرنه هنوز اصلا به کارای خونه اون طوری که باید و شاید نمی رسم ٬ خیلی کار کنم یه ناهار هول هولکی درست کنم . الانم که دم عیده و کلی خونه تکونی و خرید و .. مونده. باید یه کم بهتر برنامه ریزی کنم تا به همه کارام برسم.
فکر کنم مصرف حبوبات مخصوصا نخود یا لوبیا روی شیرم اثر میذاره و باعث دل درد طاها میشه .می خوام یه مدت آزمایشی اینا رو نخورم تا ببینم دل درد طاها بهتر میشه یا نه ٬ هر چند بازم خدا رو شکر دل درداش خیلی زیاد نیست. راستی خیلی سعی کردم از مدل گریه کردنش بفهمم که مشکلش چیه تا حدی هم موفق بودم. دیگه اینکه من و بابا حمید رو یه مورد به توافق نمی رسیم اونم در مورد تکون دادن بچه است. حمید عادت داره وقتی می خواد طاها رو بخوابونه تکونش میده ولی من نه٬ یعنی من در حقیقت توانشو ندارم به مدت طولانی تکونش بدم. ضمن اینکه نمی دونم کجا بود خوندم که جدیدا می گن خیلی خوب نیست نوزادو تکون داد البته تکانهای شدید . البته خداییش شبایی که دل درد داره یا به هر دلیلی گریه می کنه و نمی خوابه بغل باباییش خیلی آرومتره. اکثرا هم میگن بیشتر شکل باباشه. خودمم همین فکرو می کنم کلا فکر کنم از اون پسرایی میشه که حسابی باباییه. هفته دیگه هم برای ختنه براش وقت گرفتیم . خیلی دلم می خواست تا قبل از چهل روزگی ختنش می کردیم اما هر دفعه یه چیزی میشد. آخه الان نسبت به مثلا هفته های اول تولدش خیلی هوشیارتره و نگرانم که درد زیادی بکشه. من همیشه فکر می کردم نوزادا بیشتر خوابن ولی طاها یهو می بینی که ۵ ۶ ساعت پشت سر هم بیداره. وقتی هم بیداره اکثرا باید بغل یکی باشه اگر اون یه نفر راهشم ببره که دیگه از خداشه. همین طوری سرشو میچرخونه و همه جا رو با دقت و کنجکاوی نگاه میکنه. به رنگهای متضاد که کنار هم قرار میگیرن هم خیلی دقیق و با تعجب خیره میشه. اسباب بازیهاشم که حرکت می کنن مثل آویز موزیکال بالای تختشو دوست داره و یه مدتی باهاش سرگرم میشه . کلا بچه داری خیلی خیلی شیرینه ٬ علی رغم همه سختی هایی که داره. برای همه مامانای منتظر نی نی گولو هم دعا می کنم ایشالله صحیح و سالم بچه هاشونو در آغوش بگیرن و طعم شیرین مادر شدنو بچشند.
عاشق این مدل خوابیدنشم. (مدل دستا بالا)
طاها گلی و اسباب بازیهاش
طاها در حال خواب دیدن!!!
طاها مظلوم می شود!!!
طاها گلی عاشق خوابیدن تو کریرشه
طاهای خوش اخلاق!!!
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 15 اسفند1386ساعت 20:4 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام. بالاخره وقت کردم بیام و بنویسم. خداییش هیچ وقت فکر نمی کردم بچه داری این قدر وقت گیر باشه. راستش قبلا فکر می کردم یه نوزاد مگه چیکار داره ؟ شیرشو می خوره ٬ عوضش می کنی و بعد می خوابه. اگه بهم نخندید باید بگم تو فکرم بود که وقتی بچه به دنیا میاد چون هنوز نوزاده و من وقت زیادی دارم !!!از این فرصت ۶ ماه مرخصی زایمانم استفاده کنم و یه دوره کلاس زبان برم!!! واقعا چقدر در مورد بچه داری کم تجربه بودم. الان این آقا طاهای عزیز من همه وقتمو می گیره تازه گاهی واقعا کم میارم. این دوران با همه سختی هایی که داره مسلما یه دوران شیرین و تکرار نشدنی برای من خواهد بود . اما یه کم در مورد این یک ماهی که گذشت براتون بگم: چهارشنبه سه بهمن بود که برای روز آخر رفتم سرکار تا کارامو تحویل بدم و با همکارا خداحافظی کنم آخه دکتر برام از شنبه به مدت دوهفته مرخصی نوشته بود . ضمن اینکه بهم گفت که فعلا هیچ علامتی از زایمان نداری. کی فکرشو می کرد که فرداش یعنی پنجشنبه نی نی عسل گل ما به دنیا بیاد؟؟؟!!!! اما آی لجم می گیره که تا روز آخر سرکار رفتم آی لجم می گیره. باز خوبه حداقل بعضی روزای این دو هفته آخرو مرخصی گرفتم و سر کار نرفتم. صبح روز پنجشبه بود ساعت هشت و نیم صبح٬ من خواب بودم که یهو احساس کردم انگار خ ی س شدم !!! شک کردم که نکنه ک ی سه آ ب م پاره شده که حدسم درست بود ٬ راستش خیلی سعی کردم هول نشم آخه اصلا انتظارشو به این زودی نداشتم. به حمید زنگ زدم که بیاد . نمی دونستم چیکار کنم چون با مامای خصوصیم فقط تلفنی صحبت کرده بودم و تازه قرار بود چند روز دیگه همدیگه رو ببینیم و با هم هماهنگ کنیم خلاصه هر جوری که بود پیداش کردم و برای ساعت ده بیمارستان قرار گذاشتیم بعد هم به مامانم و خواهر شوهرم زنگ زدم و بالاخره رفتیم بیمارستان. اونجا ماما بعد از معاینه گفت که ده ا ن ه ر ح م اصلا باز نشده و بنابراین باید از آمپول فشار استفاده کنند تا درد شروع بشه. از جزئیات اون موقع یعنی از ساعت ده صبح تا هفت و بیست دقیقه که طاهای عزیزم پا به این دنیا گذاشت خیلی نمی نویسم اما همینو بگم که درد خیلی زیادی کشیدم ٬ یعنی در حقیقت تصورم از درد زایمان طبیعی اینقدر زیاد نبود البته چون من موقعی که رفتم بیمارستان دردام شروع نشده بود٬ یعنی همزمان با پاره شدن ک ی س ه آب ٬ د ه ا ن ه رح م باز نشده بود٬ به قول قدیمیا بچه به خشکی افتاده بود٬ و گر نه زایمان طبیعی اینقدر نباید درد داشته باشه یا شایدم من کم تحمل بودم. . اما وقتی ساعت هفت و بیست دقیقه شب جمعه طاها کوچولوی من به دنیا اومد همه دردام یادم رفت٬ چند دقیقه بعد از تولدش ٬ همون طور که خوابیده بودم٬ گذاشتنش کنار من. نمی دونید چه لحظه قشنگی بود یه فرشته کوچیک که درون من شکل گرفته بود و رشد کرده بود حالا کنارم بود ٬ اصلا احساس آدم تو اون لحظات قابل وصف نیست. پسر عزیز من همون موقع یه کم شیر خورد اما زود بردنش تا کارای اولیه رو انجام بدن. الان که دارم اینارو می نویسم و خاطرات اون روز برام تداعی می شه نمی تونم گریه نکنم. جمعه ۵ بهمن هم بعد از اینکه واکسنهای طاهای گلمو زدند اومدیم خونه. تقریبا ساعت ۱۲ ظهر پسر من پا به خونه خودش گذاشت ٬ جلوی در طبق رسم گوسفند کشتند و ما وارد خونه شدیم. خونمون حسابی شلوغ بود مامان بزرگا و بابا بزرگا بودند خواهر شوهرم و بچه هاش و دایی جون و زندایی جون طاها هم اومده بودند. اما من که حسابی از شب قبلش ب خ ی ه هام درد می کرد خیلی نتونستم تو جمعشون باشم و از خستگی و درد بیشتر تو اتاق٬ خواب بودم . راستش قبلا فکر نمی کردم زایمان طبیعی بعدش هم اینقدر درد داشته باشه. البته بازم از شانس بد من خیلی ب خ ی ه خورده بودم وگرنه در اکثر زایمانهای طبیعی اینطوری نیست خلاصه اینکه تا یک هفته اصلا نمی تونستم بشینم یا اگه می شستم با درد زیاد همراه بود ٬ حتی گاهی که می خوابیدم٬ دیگه نمی تونستم خودم به تنهایی بلند بشم و حتما یکی باید دستمو می گرفت. با اینکه اون موقع خیلی اذیت شدم ٬ اما الان بعد از گذشت یک ماه از اینکه طبیعی زایمان کردم راضیم. حالا فکرشو کنید با این اوضاع ناجور من٬ روز چهارم تولد طاها بود که با گرفتن جواب آزمایش خونش به خاطر زردی و همچنین اوره بالا طاها رو بستری کردیم. بچم آب بدنش کم شده بود به همین خاطر اوره بالا رفته بود. من هم باید همراهش در بیمارستان می موندم تا شیر بخوره و کم آبی و زردی رفع بشه. باز خوبیش این بود که کنار بخش نوزادان٬ اتاق استراحت برای مادران هم بود. دیگه اینکه اون سه روز تو بیمارستان به من چه گذشت و به اطرافیان مخصوصا بابا حمید بماند. هر چند همه سعی می کردند به من روحیه بدند اما خیلی سخت گذشت. خدا رو شکر بعد از سه روز همه چیز نرمال شد و ما مرخص شدیم . نمی دونید چقدر سخته نوزاد به اون کوچیکی و معصومیو تو بیمارستان دیدن و بدتر از اون از موقع خون گرفتن از اون دستای کوچیکش بود ٬ چقدر پسر گل من گریه کرد و فریاد کشید. از اون چند روز چیز زیادی نمی نویسم چون حتی تداعی خاطرات اون چند روز هم خیلی ناراحتم می کنه. ناف طاها جون هم در روز چهارم تولدش تو بیمارستان افتاد. روز هفتم هم توسط عمه جونش اولین حمام زندگیشو رفت . فکر کنم از اون بچه هایی باشه که با آب میونشون خوبه. اینو هم بگم که طاهای عزیز من بیشتر وقتا پسر خوب و آرومیه٬ الهی من فداش بشم . فقط گاهی که فکر کنم از اون دل دردای معروف یا کولیک سراغش میاد یه کم بی قراری می کنه. اما در مجموع پسر صبوریه. گاهی هم تو خواب و بیداری برامون می خنده . هفته پیش هم هم برای اولین بار تو بیداری برای من خندید البته به هر کی می گم باورش نمی شه٬ می گن بچه با خودش بوده تو فکر کردی به تو می خنده ٬وقتی هم باهاش از نزدیک حرف می زنیم اینقدر قشنگ تو چشمامون نگاه می کنه و گوش می ده که خدا می دونه .اما نمی دونم چه جوریه اکثر مواقع هر کی می یاد خونمون یا ما می ریم جایی همش خوابه و همه هر کاری می کنن چشاشو باز نمی کنه. در این یک ماه هم اون چیزی که بیشتر اذیتم کرده فقط کم خوابی و به هم ریختن نظم ساعان خوابمه٬ آخه من کلا آدمیم که اگه اوضاع خوابم به هم بریزه خیلی روم اثر میذاره . اما این چند روز آخر خدا رو شکر طاها یه کم شب و روزو بهتر متوجه میشه و شبا بهتر میخوابه. از بیمارستان که مرخص شدیم ( برای بار دوم به خاطر مریضی طاها) دیگه من در زمینه بچه داری تقریبا مستقل شده بودم ٬چون تو اون چند روز فقط خودم باید همه کارای طاها رو انجام می دادم و کسی را راه نمی دادند. به همین خاطر دیگه بعدش مامانم و مامان حمید پیشم نموندند٬ البته مامانم تا الان که یک ماه میگذره هر روز بهم سر میزنه و خیلی کمکمه.واقعا تا جایی که در توانش بود بهم کمک کرد. همین طور حمید خیلی زیاد برام کمک بود و واقعا یه بابای مهربون برای طاها و یه همسر خوب برای من بود. واقعا بچه داری همه وقتمو می گیره و این کمکها خیلی به دردم خورد ٬مامان و خواهر حمید هم خیلی زیاد کمکم کردند. واقعا دست همشون درد نکنه. خلاصه همه یاری کردن تا مامان مریم ناشی بچه داری کنه. روز هشتم یا نهمم من سرما خوردم. اونم چه سرمایی ٬ یادم نمیاد در چند سال گذشته به این سختی سرما خورده بودم. بعدشم بلافاصله حمید هم سرما خورد.بیشتر نگران طاها بودیم که براش مشکلی پیش نیاد٬ با اینکه دکترش گفته بود که تا یک ماه معمولا نوزادان در برابر ویروس ها مقاومند٬ اما فکر کنم طاها هم خیلی کم سرما خورد و هنوز هم اکثرا بینیش یه حالت گرفتگی داره که از قطره کلرو سدیم استفاده می کنم.گاهی هم البته خیلی کم دچار اون افسردگی بعد از زایمان می شدم مخصوصا وقتی خستگی بچه داری و کم خوابی روم اثر میذاشت ٬ بعضی وقتها هم یهو کلی گریه می کردم اما باز با دیدن طاها و فکر کردن به اینکه این موجود کوچولو پسر منه ٬ همه غصه هام می رفت. قشنگترین قسمت این دوران هم وقتیه که به طاهای عزیزم شیر میدم. اینقدر قشنگه که قابل توصیف نیست عاشق شیر خوردنشم . تک تک حرکاتش موقع شیر خودن برام قشنگه. گاهی که خوابه میشینم باهاش حرف می زنم هی می گم یعنی مامانی تو بودی این همه مدت تو شکم من. کلی قربون صدقش می رم . آدم اصلا باورش نمی شه ٬ تک تک اعضای کوچولوش تو بدن من شکل گرفته ٬ واقعا این یه معجزه بزرگه که ما ساده از کنارش میگذریم. با اینکه در این مدت خیلیها بهم توصیه می کردند که به طاها غیر از شیر خودم چیزای دیگه مثل شیر خشت٬ ترنجبین ٬ آب و آب قند و عرق نعنا بدم ولی من طبق گفته دکترش غیر از شیر خودم چیزی بهش ندادم. حالا نمی دونم کار درستی کردم یا نه. آخه باز شنیدم مخصوصا در مورد شیر خشت و ترنجبین بعضی دکترا خودشون توصیه می کنند که به بچه بدین. لطفا کسی اگه تجربه ای داره راهنماییم کنه. یه چیز دیگه هم اینکه طاها کلا با یه کم فعالیت مثلا شیر خوردن خیلی قرمز میشه٬ البته دکترش گفت که طبیعیه٬ اما من بازم نگرانم. دیشب هم به مناسبت یک ماهگی طاهای عزیز براش یه جشن کوچیک گرفتیم ٬ اینم مشخصات طاها در یک ماهگیش: وزن: ۵۵۰/۴ کیلو٬ قد: ۵۳ ٬ دور سر: ۳۸ ببخشید خیلی پراکنده گویی کردم. چون هر زمان وقت میشد می نوشتم این طوری شد . اما دلم می خواست همه خاطراتو ثبت کنم. ممنون از همه دوستایی که بهمون تبریک گفتند. واقعا پیامهای تبریک شما خیلی زیاد خوشحالم می کرد. اما در آخر : خدایا ممنون از اینکه نعمت و لذت مادر شدنو به من عطا کردی ٬ خدایا من عاشق این فرشته آسمونیم که تو بهم هدیه دادی٬ همه زندگیم٬ همه وجودم طاها ست. طاقت کوچکترین ناراحتیشو ندارم.خودت محافظش باش که تو بهترین محافظت کننده ای.
سید طاها ۲ ساعت بعد از تولد در بیمارستان
طاها بعد از اولین حمام
طاهای عزیز ما در ۱۰ روزگی
طاهای کوچولوی ما در ۲۰ روزگی
اینم جدیدترین عکسای طاهای گل ما در یک ماهگی
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 5 اسفند1386ساعت 2:9 توسط مریم
|
|
||