





|
|
|
|
|
یادداشتی برای پسرم سلام میوه زندگی من. امشب شب عاشوراست و اگر به روز شمار بالای صفحه یک نگاه بیندازی می بینی که کمتر از بیست روز دیگر تو در آغوش من خواهی بود ٬ تویی که این همه روز در درون من بودی و همیشه همراهم. خیلی سعی کردم برایت در این تقریبا نه ماه مادر خوبی باشم. اما چه می توان کرد گاهی استرسها و گریه ها و ناراحتی ها بود و من نتوانستم در برابرشان صبر کنم. گاهی تغذیه خوبی نداشتم . گاهی مراقب نبودم که چه می گویم و چه می شنوم و چه می بینم ٬ با وجودی که مطمئن بودم تو در درونم همه را می فهمی. دلم می خواست برایت بیشتر قرآن می خواندم که نشد. دوست داشتم بیشتر آرامش داشتم که باز هم نشد. اما می خواهم بدانی من و بابای مهربانت نهایت سعیمان را کردیم و در این شب و روزهای عزیز عاجزانه از خدای خود می خواهیم به حق امام حسین و یاران باوفایش٬ فرشته آسمانی ما را در پناه خود حفظ نماید و همین که کسی در پناه او باشد کافیست. من هر سال شب عاشورا جایی نذر دارم و میروم. امشب به نیت چهارده معصوم٬ چهارده پیشانی بند مزین به نام های حسین و ابوالفضل گرفتم که به کودکان حاضر در جمع بدهم و چقدر زیبا و معصوم شدند بچه ها با آن سر بند های یا حسین و یا قمر بنی هاشم. به امید اینکه عاشورای سال آینده ٬خانواده کوچک سه نفرمان باهم در عزاداریهای امام حسین علیه السلام شرکت کنیم.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 29 دی1386ساعت 0:27 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام. من نی نی عسلم. مامان مریم به من اجازه داده این پستو بنویسم. اداره مامان مریم هم الان چندروزه که تعطیله. مامانم هم توی خونه بود و کلی استراحت کرد و بهش خوش گذشت ٬ آخه می دونید این مامانی من همش قبلنا می گفت که اگه چند روز تو خونه بمونم حوصلم سر میره و بهم سخت میگذره و از این حرفا٬ اما این چند روز کلی خوشحال شد که اداره شون تعطیله٬ یعنی شما میگین با این اوصاف میشه امیدوار بود که مامان مریم بعد که من به دنیا اومدم سرکار نره و همش پیش من بمونه ؟ اینجا هم همه از انواع وسایل گرمایی قدیم و مدلای برقی استفاده می کنند و کلی وسایل گرمازای جدید هم اختراع کردند ٬ خبر دیگه اینکه برای گرم شدن خونه در اتاق منم تخته کردند و توی اتاقمم شده مثل یخچال ٬ دیگه مامانی روزی چند بار نمی ره تو اتاقم و در کمدمو باز کنه و لباسامو نگاه کنه٬ بابایی هم دیگه نمیاد تو اتاقمو صدای اسباب بازیهامو در بیاره. راستی من نمی دونم این مامانیم چرا تا حالا فقط از خودش و بابایی براتون گفته ٬ آخه من کلی کس و کار دیگه هم دارم . اول از همه اینکه ۲ تا مامان بزرگ و ۲ تا بابابزرگ گل دارم که خیلی منتظرم هستند٬ در خانواده مامانی من اولین نوه ام و در خانواده بابایی آخرین(یعنی پنجمین) . تازه یه دایی جون امیر و زن دایی جون لیلا دارم. راستی به نظر شما با وجود داشتن دایی امیر و عمو امیر اگه مامانی و بابایی اسم منم امیر بذارن چطوره!!!! این مامانی مهربون من کلی هم استرس زایمان داره ( من از کجا فهمیدم؟ مگه شما نمی دونین که قلب مامانیم بالای منه و هر وقت تند تند میزنه من می فهمم) تازه کلی هم نگران سلامتی منه و گاهی به بابا حمیدم میگه یعنی نی نی مون سالم سالمه. آخه من گوشام هم میشنوه تازه چشام هم می بینه اما خب توی شکم مامانی که چیزی نیست تا من ببینم . یه نی نی هم داریم که تازه به دنیا اومده.٬ نوه دایی مامان مریم یه هفته که به دنیا اومده یه دختر کوچولوی نازه که اسمش کیاناست
این خانوم خوشگل صبا خانومه دختر عموی من
این خانوم کوچولو صدف خانومه دختر عموی من
صبا و صدف وقتی کوچیک بودند
این آقا پسر ناز هم علیرضاست پسر عمه مامان مریم
این خانوم ناز هم آلا خانومه نوه خاله مامان مریم
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 22 دی1386ساعت 19:40 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
یه سلام گرم توی این هوای سرد. چه زمستونی شده زمستون امسال٬ چقدر هوا سرده ٬ من که تاجایی که یادم میاد زمستون به این سردی ندیده بودم ! دائم کارم شده پرتقال و لیمو خوردن و البته مثل اسکیموها لباس پوشیدن . یه خبر خوب اینکه من دیروز رفتم سونوگرافی. خدا رو شکر همه چیز نرمال بود از حجم مایع آمیونیک و وضع قرار گرفتن جنین گرفته تا وزنش همه نرمال بود٬ اینم چند تا لینک درباره زایمان طبیعی و سزارین و معایب و مزایای هر کدوم: من خودم زایمان طبیعی رو ترجیح می دم علتشم اینه که علاوه بر مواردی که توی مقالات مختلف درباره مزایای زایمان طبیعی خوندم٬ خودم دوست دارم وقتی نی نی عسل به دنیا میاد بیشتر مشکلات و سختیهای زایمان تموم شده باشه و من بیشتر بتونم به عنوان یه مادر به نی نی عسلم برسم . البته دنبالشم که حتما یک مامای خصوصی خوب همراه خودم ببرم بیمارستان. چون در زایمان طبیعی یک مامای با تجربه نقش مهمی رو ایفا می کنه. دکترمم که کاملا موافق با اولویت زایمان طبیعی است ضمن اینکه خودمو آماده کردم که در صورت پیش آمدن موارد اضطراری سزارین بشم. حالا دیگه هر چی خدا بخواد دیروز هم از طریق این سایت که در یکی از وبلاگها با اون آشنا شدم ٬ کلی کتابهایی رو که اینجا پیدا نکرده بودم٬ خریدم . کتابها بیشتر در مورد ماساژ ٬ تغذیه و هوش نوزادان بود. خوبیش این بود که کتابها رو با قیمت پشت جلد می فروشن و فهرست کتابها هم قابل مشاهده است ضمن اینکه برای خریدهای بالای ۱۵ هزار تومان هم هزینه ارسال دریافت نمی کنند. از سایت کودکانه هم کتاب "سلامت شما پس از زایمان" را خریدم٬ امیدوارم این کتابها به موقع دستم برسه. امروز هم می خوام ایشالله گوش شیطون کر دیگه ساک بیمارستانمو ببندم. راستی چند روز پیش یکی از همکارام ماجرایی را برام تعریف کرد که خیلی فکرمو مشغول کرد٬ اونم این بود که نوه خواهرش چند سال پیش ۶ روز بعد از تولد در اثر زردی می میره !!! علتشم این بوده که دکتر شدت بیماری را تشخیص نداده و بنابراین نوزاد بستری نشده. توجه کنید که این مورد مال چند سال پیشه نه خیلی قدیما . من که اصلا فکرشم نمی کردم که زردی در نوزادان اینقدر بتونه خطرناک بشه. خلاصه کلی برای اون مامان غصه خوردم اما الان خدا رو شکر اونا صاحب یک پسر بچه شیطون هستند. اما واقعا سخته ٬ حتی فکرشم منو دیونه می کنه . برای همه کوچولوهای تو شکم مامانا و نوزادها و کلا همه بچه های معصوم آرزوی سلامتی و شادی دارم
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 17 دی1386ساعت 18:18 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
قرار بود بنا به پیشنهاد یکی از دوستان در نی نی سایت روز عید غدیر همراه با خوندن سوره مریم ساک بیمارستان خودمو و نی نی عسلو ببندم٬ اما اولآ اصلا وقت نکردم دومآ یه جورایی الان احساس می کنم خیلی زوده و من اصلا آمادگی زایمانو ندارم٬ فکر کنم باید یه چند روزی با آرامش خاطر رو خودم کار کنم تا کم کم باورم بشه که تا حدود یه ماه دیگه یه بچه به جمع دو نفرمون اضافه میشه. یکی دیگه از دلایل استرسمم اینه که هنوز نمی دونم طبیعی می خوام زایمان کنم یا سزارین. دیروز هم بعد از دو روز که یه کم سرمون شلوغ بود و من خودمو وزن نکرده بودم رفتم روی وزنه. اما از دیدن عدد وزنه داشتم از تعجب شاخ در می آوردم : در فاصله ۲ روز ۲ کیلو اضافه کرده بودم!!!! هوا هم اونقدر سرد شده که شبا هیچ مدلی نمیشه بیرون رفت .حتی با ماشین هم آدم سختشه بره بیرون تا چه برسه پیاده. ضمن اینکه الان دو روزه که فشار گاز خیلی کم شده و بخاریهامون با حداقل شعله ممکنه می سوزن و حتی توی خونه ها هم سرده. تازه بعضی جاها گاز کلا قطع شده و مدارس هم تعطیله. (لطفآ در مصرف گاز صرفه جویی نمایید) فکر کنم یکی از دلایل اضافه وزنمم این ننه سرما باشه که باعث کم تحرکی و رخوت آدم میشه.اما منم از دیشب که دیدم اوضاع این طوریه شروع کردم به پیاده روی تو خونه ،حالا اثری داشته باشه یا نه نمی دونم . اما فکر کنم این دفعه که میرم دکتر برام سونوگرافی بنویسه، خیلی دلم میخواد ببینیم این نی نی عسل گلمون اوضاع و احوالش چطوره ؟ چون خیلی وقته که سونوگرافی نرفتم مخصوصا دوست دارم بدونم همه چیز نرماله و بعد هم وزن نی نی عسلو گلم خوبه یا نه؟ دعا کنید این دفعه که میرم دکتر حداقل هفته ای یکی دو روز برام مرخصی بنویسه. چون هر روز یه مدل بهم سخت میگذره. نمونه کاملآ جدیدش اینه که اصلا نمی تونم حضور این آقای همکارو تو اتاقمون تحمل کنم یه جورایی احساس معذب بودن می کنم٬ اونم برعکس از اون کارمنداست که از اول تا آخر وقت پشت کامپیوترشه و اصلا از اتاق بیرون نمی ره و البته وقتی اون توی اتاقه دیگه نمی تونم درو ببندم و به این ترتیب کلی هم آدم هر روز از جلوی در اتاقمون رفت و آمد می کنن٬ یکی دو ساعتم که نیست از هفت و نیم صبحه تا سه و نیم بعدازظهر. اینم جدیدترین٬ به قول یکی از دوستان٬ ادا و اطوار دوران بارداریم بود که به سمعتون رسید. اینم یه مطلب جالب درباره راههای تقویت توان مغزی کودکان
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 11 دی1386ساعت 18:14 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
زلیلی من شنیدم" یا علی" گفت به مجنون چون رسیدم یا علی گفتمگر این وادی دارالجنون است که هر دیوانه دیدم "یا علی " گفتنسیمی غنچه ای را باز می کرد به گوش غنچه کم کم" یا علی"گفتچمن با ریزش باران رحمت دعایی کرد و او هم "یا علی " گفت |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 8 دی1386ساعت 20:15 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
من و بابا حمید دیشب یه سری از ریزه کاریهای اتاق نی نی عسلو انجام دادیم. من تابلوهاشو و ماه و ستاره های شب تابشو چسبوندم، بابایی هم پوسترای کاغذ دیواری اتاقشو که اونم شب تاب بود چسبوند. نمی دونین وقتی برق اتاقشو خاموش کردیم چقدر قشنگ شد همه اون ماه و ستاره ها و قلبها روشن شدن و خرسای روی نوار کاغذی هم با بادکنکاشون روشن شدن. من که خیلی ذوق کردم حتما نی نی عسلمم خوشش اومده. اینم عکسش:
ماه و ستاره اتاق نی نی عسل
ساعت و قاب عکس اتاق نی نی عسل
راستی ممنون از دوستایی که به خاطر شرایط کارم بهم دلداری دادن
شاید شما هم شنیده باشید بعضی خانمها دوست ندارند مادر بشن به خاطر اینکه فکر می کنن در صورت مادر شدن از توجه و محبت همسراشون نسبت به اونا کم میشه و یا در روند پیشرفتشون تو زندگی وقفه ایجاد میشه یا از لحاظ سلامتی براشون مشکلاتی پیش میاد. این موضوع بحث وبلاگ 9ماه و 9روز بود . نظر شما چیه؟ به نظر من مادر شدن نه تنها جلوی پیشرفت آدمو نمی گیره بلکه خودش یه قدم بزرگ تو زندگیه. البته منم همیشه توی اون گوشه های دلم این سوال مطرح بود که مثلا اگه بابا حمید تو شرایط فعلی هوای منو بیشتر داره، به خاطر نی نی عسله یا به خاطر خودم؟ یا اگه گل پسرمون به دنیا بیاد، بابا حمید منو بیشتر دوست داره یا اونو؟ البته این جور سوالات خیلی فکرمو مشغول نکرده چراکه به نظر من لذت مادر شدن خیلی بالاتر از این به نوعی خودخواهی ها و حسادتهاست. یک مرد ممکنه هم مادرشو خیلی دوست داشته باشه هم همسرشو هم فرزندشو، اما نوع دوست داشتنها با هم فرق می کنه.اگرم بابا حمید نی نی عسلو بیشتر از من دوست داشته باشه در حقیقت کسی رو دوست داره که محصول زندگی مشترک و عاشقانه ماست ، کسی رو دوست داره که من مادرشم. ضمن اینکه باید خیلی مراقب بود که بعد اومدن نوزاد جدید تو زندگی٬ چه زن چه مرد اونقدر توجهشون به بچه نباشه که از طرف مقابل غافل بشن. خیلی خانواده هارو من دیدم که با اومدن بچه بینشون یه فاصله عمیق ایجاد شده. خب بگذریم در حال حاضر فقط برای من سلامتی نی نی عسل مهمه و من و بابا حمیدشم هر دو باهم در بست مخلصشیم. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 4 دی1386ساعت 16:31 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام این پستو فقط برای این نوشتم که یه کم درد و دل کنم یا شاید غر بزنم. لطفا اگه کسی حوصله غر شنیدنو نداره ٬ نخونه ! می دونید احساس می کنم هیچکی منو درک نمی کنه ببخشید خیلی غر زدم شاید یه کم هم بی انصافی کرده باشم٬ مثلآ اکثر همکارای خانومم خیلی هوامو دارن٬ یکیشون که هم مدرک منه خودش اوایل بارداری بهم یشنهاد داد که جاهامونو باهم عوض کنیم (آخه قسمتی که من بودم خیلی پرکار و پررفت و آمد بود) و واقعا فداکاری بزرگی کرد که جاشو با من عوض کرد. اما اگه در مورد همه توقع زیادی داشته باشم اما از رئیسمون نمی تونم بگذرم اکثر رئیسا فقط به کار فکر می کنن و سلامت نیروهاشون اصلا براشون مهم نیست کلا یه جورایی نسبت به کارمند بدبینن که البته عدم وجدان کاری بعضی کارمندها هم در ایجاد این بدبینی بی تاثیر نیست . ببخشید که طولانی شد اما فکرمو خیلی مشغول کرده بود. خب می دونم نباید زیادی اعصاب خودمو خورد کنم تا یه وقت خدای نکرده
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 1 دی1386ساعت 17:58 توسط مریم
|
|
||