تبليغاتX
Lilypie 2nd Birthday Ticker نی نی عسل ما
" طاها " عسل مامان مریم و بابا حمید

یادداشتی برای پسرم

سلام میوه زندگی من. امشب شب عاشوراست و اگر به روز شمار بالای صفحه یک نگاه بیندازی می بینی که کمتر از بیست روز دیگر  تو در آغوش من خواهی بود ٬ تویی که این همه روز در درون من بودی و همیشه همراهم. خیلی سعی کردم برایت در این تقریبا نه ماه مادر خوبی باشم. اما چه می توان کرد گاهی استرسها و گریه ها و ناراحتی ها بود و من نتوانستم در برابرشان صبر کنم. گاهی تغذیه خوبی نداشتم . گاهی مراقب نبودم که چه می گویم و چه می شنوم و چه می بینم ٬ با وجودی که مطمئن بودم تو در درونم همه را می فهمی. دلم می خواست برایت بیشتر قرآن می خواندم که نشد. دوست داشتم  بیشتر آرامش داشتم که باز هم نشد. اما می خواهم بدانی من و بابای مهربانت نهایت سعیمان را کردیم و در این شب و روزهای عزیز عاجزانه از خدای خود می خواهیم به حق امام حسین و یاران باوفایش٬  فرشته آسمانی ما را در پناه خود حفظ نماید و همین که کسی در پناه او باشد کافیست.

من هر سال  شب عاشورا جایی نذر دارم و میروم. امشب به نیت چهارده معصوم٬ چهارده پیشانی بند مزین به نام های حسین و ابوالفضل گرفتم که به کودکان حاضر در جمع بدهم و چقدر زیبا و معصوم شدند بچه ها با آن سر بند های یا حسین و یا قمر بنی هاشم. به امید اینکه  عاشورای سال آینده  ٬خانواده کوچک سه نفرمان باهم  در عزاداریهای امام حسین علیه السلام شرکت کنیم.

+ نوشته شده در  شنبه 29 دی1386ساعت 0:27  توسط مریم  | 

سلام. من نی نی عسلم.   

 مامان مریم به من اجازه داده این پستو بنویسم.   می دونید چرا؟  چون  مامان مریمم  از شدت سرما قندیل بسته      آخه این بزرگترا می گن که فشار گاز افت کرده و از این حرفها یعنی اینکه اصلا خونه ما  با این فشار گاز گرم نمیشه ٬ البته من که جام خوبه و گرم و نرم. بابا حمیدم هم خیلی زحمت میکشه و همش دنبال اینه که  با وسایل گرمایی دیگه خونه رو گرم کنه تا من و مامانی سرما نخوریم. اما فقط مامان مریمم می دونه که من چون نی نی زمستونم خیلی سرمایی نیستم ٬  همه به مامانیم میگن مواظب  شکم و پهلوهات باش تا بچه سرما نخوره و خودشو جمع نکنه . ولی من که تا حالا از سرما خودمو جمع نکردم ٬ پس یعنی من نی نی سرمایی نیستم.

اداره مامان مریم هم الان چندروزه که تعطیله. مامانم هم  توی خونه بود و  کلی استراحت  کرد و بهش خوش گذشت ٬ آخه می دونید این مامانی من همش قبلنا می گفت که اگه چند روز تو خونه بمونم حوصلم سر میره و بهم سخت میگذره و  از این حرفا٬  اما این چند روز کلی خوشحال شد که اداره شون تعطیله٬ یعنی شما میگین با این اوصاف میشه امیدوار بود که مامان مریم  بعد که من به دنیا اومدم سرکار نره و همش پیش من بمونه ؟

 اینجا هم همه از  انواع وسایل گرمایی قدیم و  مدلای برقی استفاده می کنند  و کلی وسایل گرمازای جدید هم  اختراع کردند ٬  مامانی و بابایی مامان مریم که بخاری نفتی گذاشتن . مامانی و بابایی بابا حمیدم کرسی. حالا مامان مریم  و بابا حمید همش میگن خدارو شکر که نی نی هنوز نیومده اگه میومد ما تو این شرایط باید چیکار می کردیم ؟!!!

خبر دیگه اینکه برای گرم شدن خونه در اتاق منم تخته کردند  و توی اتاقمم شده مثل یخچال ٬ دیگه مامانی روزی چند بار نمی ره تو اتاقم و در کمدمو باز کنه و لباسامو نگاه کنه٬  بابایی هم دیگه نمیاد تو اتاقمو صدای اسباب بازیهامو در بیاره. راستی من نمی دونم این مامانیم چرا تا حالا فقط  از خودش و بابایی براتون گفته  ٬ آخه من کلی کس و کار دیگه هم دارم . اول از همه اینکه  ۲ تا مامان بزرگ و ۲ تا بابابزرگ گل دارم که خیلی منتظرم هستند٬ در خانواده مامانی من اولین نوه ام و در خانواده بابایی آخرین(یعنی پنجمین) . تازه  یه  دایی جون امیر و زن دایی جون لیلا دارم. یه دونه هم عمه منیره جون دارم یه عمو امیر جون و زن عمو سپیده جون دارم. اما غصه مهمم می دونیند چیه ؟ من خاله جون ندارم.  البته مامان مریمم بهم قول داده که همه دوستای واقعیش و همه دوستای اینترنتیش خاله های من باشن. پس با این حساب من کلی خاله جونی هم دارم.  دو تا پسر عمه هم دارم:  محمد حسین و محسن  دو تا هم دختر عمو: صبا و صدف٬  تازه تو فامیل هم کلی بچه کوچولو و بچه بزرگ داریم که اونا هم دوست جونای منن.

راستی به نظر شما با وجود داشتن دایی امیر و عمو امیر اگه مامانی و بابایی اسم منم امیر بذارن چطوره!!!! حرف اسم اومد وسط داغ دلم تازه شد٬  آخه این مامانی و بابایی  اصلا کلا بیخیال اسم من شدند و هنوز من همون ۴٬۵  تا اسمو دارم.  فکر کنم آخرش  وقتی  من به دنیا اومدم هم بهم بگن نی نی عسل ! من یه وقت دیدین زودتر اومدما . اصلا هم قول نمیدم همون تاریخهای سونوگرافی بیام. خلاصه از ما گفتن بود٬  باز خوبه مامان مریمی حداقل رضایت داد و ساک بیمارستانمون بست  و خیال منو راحت کرد.

این مامانی مهربون من کلی هم استرس زایمان داره ( من از کجا فهمیدم؟  مگه شما نمی دونین که قلب مامانیم بالای منه و هر وقت تند تند میزنه من می فهمم) تازه کلی هم نگران سلامتی منه و گاهی به بابا حمیدم میگه یعنی نی نی مون سالم سالمه. آخه من گوشام هم میشنوه تازه چشام هم می بینه اما خب توی شکم مامانی که چیزی نیست تا من ببینم .

یه نی نی هم داریم که  تازه به دنیا اومده.٬ نوه دایی مامان مریم یه هفته که به دنیا اومده یه دختر کوچولوی نازه که اسمش کیاناست 

اینم چند تا عکس از بچه های فامیل یا همون دوستای من.

 

                    این خانوم خوشگل صبا خانومه دختر عموی من

                        این خانوم کوچولو صدف خانومه دختر عموی من

             

 

                                صبا و صدف وقتی کوچیک بودند

 

 

                 این آقا پسر ناز هم علیرضاست پسر عمه مامان مریم 

                  

 

                    این خانوم ناز هم آلا خانومه نوه خاله مامان مریم

+ نوشته شده در  شنبه 22 دی1386ساعت 19:40  توسط مریم  | 

یه سلام گرم توی این هوای سرد.

چه زمستونی شده زمستون امسال٬ چقدر هوا سرده ٬ من که تاجایی که یادم میاد زمستون به این سردی ندیده بودم ! دائم کارم شده پرتقال و لیمو  خوردن و البته مثل اسکیموها لباس پوشیدن .  دیروز هم  وقتی بابا حمید منو رسوند محل کارم اینقدر سر صبح هوا سرد بود که یه لحظه پشیمون شدم که دوباره برگردم خونه٬ اما بالاخره موندم.  خیلی خوشحال شدم که امروز تعطیل شد واقعا لازم بود٬ بازم خدا رو شکر که مشکل گازمون تقریبا حل شده.

یه خبر خوب اینکه من دیروز رفتم سونوگرافی. خدا رو شکر همه چیز نرمال بود از حجم مایع آمیونیک و وضع قرار گرفتن جنین گرفته تا وزنش همه نرمال بود٬ اما همون طور که دکترم قبلا حدس زده بود وزن جنین یک مقدار از حد نرمال هفته ۳۶ بیشتر بود یعنی ۲۷۰۰ بود و احتمالا در عرض این یک ماه حدود یک کیلو به وزنش اضافه خواهد شد.دکترم نظرش اینه که برای زایمان طبیعی بهتره که وزن جنین بیشتر از ۳۳۰۰ نباشه ٬ حالا با این اوصاف نمی دونم می تونم طبیعی زایمان کنم یا نه.  راستی بابا حمید موقع تولدش  ۴ کیلو بوده و کلی مامانشو سر زایمان اذیت کرده٬ نی نی عسلی من تو که در این زمینه نمی خوای مثل باباجونت باشی می خوای؟

اینم چند تا لینک درباره زایمان طبیعی و سزارین و معایب و مزایای هر کدوم:

سزارین یا طبیعی 1

سزارین یا طبیعی 2

سزارین یا طبیعی 3

سزارین یا طبیعی 4

سزارین یا طبیعی 5

من خودم زایمان طبیعی رو ترجیح می دم علتشم اینه که  علاوه بر مواردی که توی مقالات مختلف درباره مزایای زایمان طبیعی خوندم٬ خودم دوست دارم وقتی نی نی عسل به دنیا میاد بیشتر مشکلات و سختیهای زایمان تموم شده باشه و من بیشتر بتونم به عنوان یه مادر به نی نی عسلم برسم . البته دنبالشم که حتما یک مامای خصوصی خوب همراه خودم ببرم بیمارستان. چون در زایمان طبیعی یک مامای با تجربه نقش مهمی رو ایفا می کنه. دکترمم که کاملا موافق با اولویت زایمان طبیعی است ضمن اینکه خودمو آماده کردم که در صورت پیش آمدن موارد اضطراری سزارین بشم. حالا دیگه هر چی خدا بخواد

 دیروز هم از طریق این سایت  که در یکی از وبلاگها با اون  آشنا شدم ٬ کلی کتابهایی رو که اینجا پیدا نکرده بودم٬ خریدم . کتابها بیشتر در مورد ماساژ ٬ تغذیه و هوش نوزادان بود. خوبیش این بود که کتابها رو با قیمت پشت جلد می فروشن و فهرست کتابها هم قابل مشاهده است ضمن اینکه برای خریدهای بالای ۱۵ هزار تومان هم هزینه ارسال دریافت نمی کنند. از سایت کودکانه هم کتاب "سلامت شما پس از زایمان" را خریدم٬ امیدوارم این کتابها به موقع دستم برسه.

امروز هم می خوام ایشالله گوش شیطون کر دیگه ساک بیمارستانمو ببندم. راستی چند روز پیش یکی از همکارام ماجرایی را برام تعریف کرد که خیلی فکرمو مشغول کرد٬ اونم این بود که نوه خواهرش چند سال پیش ۶ روز بعد از تولد در اثر زردی می میره !!! علتشم این بوده که دکتر شدت بیماری را تشخیص نداده و بنابراین نوزاد بستری نشده. توجه کنید که این مورد مال چند سال پیشه نه خیلی قدیما . من که اصلا فکرشم نمی کردم که زردی در نوزادان اینقدر بتونه خطرناک بشه. خلاصه کلی برای اون مامان غصه خوردم اما الان خدا رو شکر اونا صاحب یک پسر بچه شیطون هستند. اما واقعا سخته ٬ حتی فکرشم منو دیونه می کنه . من خیلی از لحاظ پزشکی در مورد بیماری زردی و علتش اطلاعاتی ندارم. اما شنیدم که می گن ماههای آخر بهتره مادر زیاد گرمی نخوره٬ زعفران و زردچوبه کمتر مصرف کنه . همچنین عرق کاسنی هم خوبه در ماههای آخر مصرف بشه. یکی از مامانی خوب  وبلاگا هم بهم ترشی خوردنو یشنهاد کرده. حالا من سعی می کنم که این کارا رو انجام بدم هر چند که مواردی که زردی نوزادان بدون هیچ مشکل و عوارضی برطرف شده خیلی زیاده و مسلما جای نگرانی زیادی نیست. این لینکها هم در مورد زردی در نوزادهاست اما بیشتر به درمان زردی اشاره کرده تا پیشگیری از آن:

زردی در نوزادان1

زردی در نوزادان 2

زردی در نوزادان 3

برای همه کوچولوهای  تو شکم مامانا و نوزادها و کلا همه بچه های معصوم  آرزوی سلامتی و شادی دارم Nightاینم عکس چند تا از این کوچولوهای معصوم:

                                                                                       

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 دی1386ساعت 18:18  توسط مریم  | 

سلام

قرار بود بنا به پیشنهاد یکی از دوستان در نی نی سایت  روز عید غدیر همراه  با خوندن سوره مریم ساک بیمارستان خودمو و نی نی عسلو ببندم٬  اما اولآ اصلا وقت نکردم دومآ یه جورایی الان احساس می کنم خیلی زوده و من اصلا آمادگی زایمانو ندارم٬ فکر کنم باید یه چند روزی با آرامش خاطر رو خودم کار کنم تا کم کم باورم بشه که  تا حدود یه ماه دیگه یه بچه به جمع دو نفرمون اضافه میشه. یکی دیگه از دلایل استرسمم اینه که هنوز نمی دونم طبیعی می خوام زایمان کنم یا سزارین.

دیروز هم بعد از دو روز که یه کم سرمون شلوغ بود و من خودمو وزن نکرده بودم رفتم روی وزنه. اما از دیدن عدد وزنه داشتم از تعجب شاخ در می آوردم : در فاصله ۲ روز ۲ کیلو اضافه کرده بودم!!!! تا آخر شب هم چند بار خودمو وزن کردم که مثلا شاید اشتباهی شده باشه اما دریغ از اشتباه. کلی هم من و بابا حمید با وزنه ور رفتیم که شاید تنظیم نباشه اما باز هم دریغ ٬ همون ۶۵ کیلو رو نشون می داد.باور کنید من اصلا این دو روز تو برنامه غذاییم تغییری نداده بودم (یعنی  نی نی عسل یهویی اینقدر  وزن گرفته. ) همیشه هم این وزن اضافه کردن من زمانیه که می خوام پیش دکترم برم اونم روی اضافه وزن خیلی حساسه و اعتقاد داره مانع زایمان طبیعی میشه.

هوا هم اونقدر سرد شده که شبا هیچ مدلی نمیشه بیرون رفت .حتی با ماشین هم آدم سختشه بره بیرون تا چه برسه پیاده. ضمن اینکه الان دو روزه که فشار گاز خیلی کم شده و بخاریهامون با حداقل شعله ممکنه می سوزن و حتی توی خونه ها هم سرده. تازه بعضی جاها گاز کلا قطع شده و مدارس هم تعطیله. (لطفآ در مصرف گاز صرفه جویی نمایید) فکر کنم یکی از دلایل اضافه وزنمم این ننه سرما باشه که باعث کم تحرکی و رخوت آدم میشه.اما منم  از دیشب که دیدم اوضاع این طوریه شروع کردم به پیاده روی تو خونه ،حالا اثری داشته باشه یا نه نمی دونم . اما  گل پسری مامان تو سعی کن هر چی مامان مریمت می خوره تو ازش بگیری و نذاری جذب بدنش بشه . تو که نمی خوای یه مامان مریم بد هیکل داشته باشی، می خوای؟

فکر کنم این دفعه که میرم  دکتر برام سونوگرافی بنویسه، خیلی دلم میخواد ببینیم این نی نی عسل گلمون اوضاع و احوالش چطوره ؟ چون خیلی وقته که سونوگرافی نرفتم مخصوصا دوست دارم  بدونم همه چیز نرماله و بعد هم وزن نی نی عسلو گلم خوبه یا نه؟

دعا کنید این دفعه که میرم دکتر حداقل هفته ای یکی دو روز برام مرخصی بنویسه. چون هر روز یه مدل بهم سخت میگذره. نمونه کاملآ جدیدش اینه که اصلا نمی تونم حضور این آقای همکارو تو اتاقمون تحمل کنم یه جورایی احساس معذب بودن می کنم٬ اونم برعکس از اون کارمنداست که از اول تا آخر وقت پشت کامپیوترشه و اصلا از اتاق بیرون نمی ره و البته وقتی اون توی اتاقه دیگه  نمی تونم درو ببندم و به این ترتیب کلی هم آدم  هر روز از جلوی در اتاقمون  رفت و آمد می کنن٬ یکی دو ساعتم که نیست از هفت و نیم صبحه تا سه و نیم  بعدازظهر. اینم جدیدترین٬  به قول یکی از دوستان٬ ادا و اطوار دوران بارداریم بود که به سمعتون رسید.

اینم یه مطلب جالب درباره راههای تقویت توان مغزی کودکان 

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 دی1386ساعت 18:14  توسط مریم  | 

 زلیلی من شنیدم" یا علی" گفت                         به مجنون چون رسیدم یا علی گفت

مگر این وادی دارالجنون  است                          که هر دیوانه دیدم "یا علی " گفت

نسیمی غنچه ای را باز می کرد                         به گوش غنچه کم کم" یا علی"گفت

چمن  با ریزش  باران   رحمت                          دعایی کرد و او هم "یا علی " گفت

                         سلام                        

عیدتون مبارک .

امسال عید غدیر برای من یه عید غدیر متفاوت بود. چرا؟ به خاطر یه نی نی عسل سید  که من حاملش بودم.  خیلی احساس خوبی داشتم. امیدوارم سال دیگه گل پسرم خودش بیاد و به همه با دستای کوچیکش روز عید غدیر عیدی بده.

من عید سعید غدیر و به خانواده همسرم٬ بابا حمید و از همه مهمتر نی نی عسل گلم تبریک می گم. مامانی یادت باشه من اولین نفری بودم  که عید غدیرو بهت تبریک گفتم. امیدوارم همه بچه ها زیر سایه امیر المونین سالم و شاد باشن.

اینم وضعیت نی نی عسلم تو هفته سی و پنجم برای اینکه بدونید گل پسر من برای خودش آقایی شده و اگه من بهش تبریک میگم واقعا یه آقا سید کوچولویه:

 هفته 35 بارداری: كودك شما در حال بزرگ شدن است! وزنش بيشتر از 2250 گرم شده و طول بدن او هم كمي بيشتر از 45.7 سانتي متر است. هرچند رحم شما جاي گرم و نرمي است، اما چون فضاي داخل رحم كمي كوچك است كودكتان نمي تواند در آن شيرجه بزند يا غلت بخورد! البته او همچنان به لگد زدن ادامه خواهد داد. اكنون كليه هاي او كاملا رشد كرده اند و كبد او نيز مي تواند مقداري از ضايعات بدن را فرآوري و دفع كند. رشد فيزيكي كودك شما تقريبا به پايان رسيده است و او در چند هفته آينده فقط وزن اضافه خواهد كرد.

تصویر جنین در هفته ۳۵

(برگرفته ازhttp://ninisite.com ) 

 

+ نوشته شده در  شنبه 8 دی1386ساعت 20:15  توسط مریم  | 

سلام به همه دوستای گلم

من و بابا حمید دیشب یه سری از ریزه کاریهای اتاق نی نی عسلو انجام دادیم. من تابلوهاشو و ماه و ستاره های شب تابشو چسبوندم، بابایی هم پوسترای کاغذ دیواری اتاقشو که اونم شب تاب بود چسبوند. نمی دونین وقتی برق اتاقشو خاموش کردیم چقدر قشنگ شد همه اون ماه و ستاره ها و قلبها روشن شدن و خرسای روی نوار کاغذی هم با بادکنکاشون روشن شدن. من که خیلی ذوق کردم حتما نی نی عسلمم خوشش اومده. اینم عکسش:

 

ماه و ستاره اتاق نی نی عسل

 

ساعت و قاب عکس اتاق نی نی عسل

 

راستی ممنون از دوستایی که به خاطر شرایط کارم بهم دلداری دادن البته به قول یکی از دوستان خیلیا تو شرایط خیلی بدتری از من تو این دوران کار می کنن.من بیشتر مشکلم کمبود خوابه و ساعت کارم. فقط خداکنه نی نی به خاطر این مسائل هوس زودتر اومدن نکنه آخه یکی از دلایل زایمان زودرس خانمها زیاد بودن ساعت کاریشون در هفته است( بیشتر از 20 ساعت)

شاید شما هم شنیده باشید بعضی خانمها دوست ندارند مادر بشن به خاطر اینکه فکر می کنن در صورت مادر شدن از توجه و محبت همسراشون نسبت به اونا کم میشه و  یا در روند پیشرفتشون تو زندگی وقفه ایجاد میشه یا از لحاظ سلامتی براشون مشکلاتی پیش میاد. این موضوع بحث وبلاگ 9ماه و 9روز بود . نظر شما چیه؟ به نظر من مادر شدن نه تنها جلوی پیشرفت آدمو نمی گیره بلکه خودش یه قدم بزرگ تو زندگیه. البته منم همیشه توی اون گوشه های دلم این سوال مطرح بود که مثلا اگه بابا حمید تو شرایط فعلی هوای منو بیشتر داره، به خاطر نی نی عسله یا به خاطر خودم؟ یا اگه گل پسرمون به دنیا بیاد، بابا حمید منو بیشتر دوست داره یا اونو؟ البته این جور سوالات خیلی فکرمو مشغول نکرده چراکه به نظر من لذت مادر شدن خیلی بالاتر از این به نوعی خودخواهی ها و حسادتهاست. یک مرد ممکنه هم مادرشو خیلی دوست داشته باشه هم همسرشو هم فرزندشو، اما نوع دوست داشتنها با هم فرق می کنه.اگرم بابا حمید نی نی عسلو بیشتر از من دوست داشته باشه در حقیقت کسی رو دوست داره که محصول زندگی مشترک و عاشقانه ماست ، کسی رو دوست داره که من مادرشم.  

ضمن اینکه باید خیلی مراقب بود که بعد اومدن نوزاد جدید تو زندگی٬ چه زن چه مرد اونقدر توجهشون به بچه نباشه که از طرف مقابل غافل بشن. خیلی خانواده هارو من دیدم که با اومدن بچه بینشون یه فاصله عمیق ایجاد شده. خب بگذریم در حال حاضر فقط برای من سلامتی نی نی عسل مهمه و من و بابا حمیدشم هر دو باهم در بست مخلصشیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 دی1386ساعت 16:31  توسط مریم  | 

سلام

این پستو فقط برای این نوشتم که یه کم درد و دل کنم یا شاید غر بزنم. لطفا اگه کسی حوصله غر شنیدنو  نداره ٬ نخونه ! می دونید  احساس می کنم هیچکی منو درک نمی کنه (هیشکی منو دوس نداره)  اون  از رئیسم که امروز به همکارام گفته مرخصیهای استعلاجی خانم فلانی خیلی داره زیاد می شه ٬حالا من چند روز مرخصی رفتم 2 روز ! یا اینکه امروز اومده میگه خانم فلانی سعی کنید صبحها یه کم زودتر بیاین چون کارمون خیلی عقبه. آخه یکی نیست بهش بگه مگه من صبحها که دیر میام اونم بعضی روزا ٬ تو از کیسه خلیفه بهم می بخشی خب از مرخصیهای خودم کم میشه تازه مرخصیهای استحقاقی ما طوریه که اگه نریم می سوزه.(البته قبلا با آقای رئیس هماهنگ کرده بودم که مرخصیهامو ساعتی برم) آخه شما بگین کسی که هر کاری می کنه شبها زودتر از ساعت 2 خوابش نمیبره چه جوری هر روز  صبح ساعت 7و نیم سر کار باشه؟ خلاصه این جناب آقای رئیس امروز خیلی ناراحتم کرد خداییش من کارمند از زیر کار در رویی نیستم و سعی می کنم تا حد توان کارمو خوب انجام بدم اما خب در حد توانم و با توجه به شرایط فعلیم. خودمم می دونم این روزا یه کم بی نظم شدم اما چیکار کنم؟ اینو شاید اونایی درک کنن که ماههای آخر بارداریشون میگذرون . توی وبلاگ یکی از مامانایی که دوران بارداریشو تو ژاپن گذرونده بود خوندم که اونجا توی کلاسهای آموزش که از طرف بیمارستان تشکیل میشد و شرکت در اون همراه همسر اجباری بود یکی از کارهایی که انجام میدادن این بود که شرایطو برای آقایون  طوری ایجاد می کردن که یک چیزی مثل شکم خانوم باردارو داشته باشن و بعد مجبورشون می کردن حالا با اون شکم یه سری کارهارو انجام بدن تا خانوماشونو بیشتر درک کنن!!! کاش میشد حداقل توی ایران هم یک ماه  مرخصی قبل از زایمان تصویب میشد  اون 6 ماه بعد از زایمان واقعا ضروری بود اما یک ماه قبل از زایمان هم خیلی لازمه٬ مخصوصا با افزایش وزن و سنگین شدن و نیاز به استراحت بیشتر.هر چند که هنوز هم بعضی مسئولین و روسا با همین ۶ماه هم مشکل دارند و زیر بار نمیرن!  تازه احساس می کنم همکارام هم اون طوری که باید منو درک نمی کنن . همکارای مرد که اصلا (تازه  یه کاری نکنن که رئیس بیشتر به آدم گیر بده نمی خواد هوای آدمو داشته باشن) همکارای خانمم هم خب خوبن اما بازم من فکر می کنم اون طوری که باید آدمو درک نمی کنن .

ببخشید خیلی غر زدم شاید یه کم هم بی انصافی کرده باشم٬ مثلآ اکثر همکارای خانومم خیلی هوامو دارن٬ یکیشون که هم مدرک منه خودش اوایل بارداری بهم یشنهاد داد که جاهامونو باهم عوض کنیم (آخه قسمتی که من بودم خیلی پرکار و پررفت و آمد بود) و واقعا فداکاری بزرگی کرد که جاشو با من عوض کرد.  اما اگه در مورد همه توقع زیادی داشته باشم اما از رئیسمون نمی تونم بگذرم اکثر رئیسا فقط به کار فکر می کنن و سلامت نیروهاشون اصلا براشون مهم نیست کلا یه جورایی نسبت به کارمند بدبینن که البته عدم وجدان کاری بعضی  کارمندها هم در ایجاد این بدبینی بی تاثیر نیست .

ببخشید که طولانی شد اما فکرمو خیلی مشغول کرده بود. خب می دونم نباید زیادی اعصاب خودمو خورد کنم تا یه وقت خدای نکرده نی نی عسل گلم ناراحت بشه اما پسر گلم باید بدونه همه این ناراحتیا بیشتر برای آسایش و سلامتی اونه نه من ٬ اماخب یه کم درد و دل هم آدمو سبک می کنه . به هر حال این نیز بگذرد....

 

 با آرزوی سلامتی و آرامش برای همه پدرها و مادرها و کوچولوهاشون

+ نوشته شده در  شنبه 1 دی1386ساعت 17:58  توسط مریم  |