





|
|
|
|
|
نمی دونم من اینجوریم یا همه مامانای منتظر اینجورین: یه روز سرحال و خوشحال و باحوصله. یه روز بداخلاق و غرغرو و بی حوصله. بعضی روزا یهو همه خونه رو مرتب می کنم ٬غذاهای خوشمزه و متنوع درست می کنم ٬فرداش اصلا طرف آشپز خونه نمی رم! یا اینکه یه روز کلی با حوصله سرکار می رم و به همه کارام خوب می رسم اصلا هم خسته نمی شم ٬فرداش با کلی سختی از خواب پا میشم و می رم سرکار بعدشم اصلا حوصله هیچکس و ندارم و آخرشم از خستگی مثل مرده ها میام خونه! نی نی عسل گلم هم خوبه . اوقات خیلی قشنگیو در پیش دارم: عید قربان٬ شب یلدا٬ عید غدیر. امیدوارم به همه خوش بگذره.
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 29 آذر1386ساعت 17:47 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام. امروز یادم اومد که پارسال تو همین ماه آذر بود که ما یک نی نی که تازه دوماه بود که از تشکیل شدنش می گذشت٬ از دست دادیم ٬ یعنی بالاخره بعد از کلی استرس و حتی با وجود اینکه من استراحت مطلق بودم، جنین به علت عدم تشکیل قلب بالاخره سقط شد . واقعا خیلی سخت گذشت. اما الان ما از اینکه خدا دوباره تا اینجای راه کمکمون کرده تا یک بار دیگه بتونیم مادر و پدر بشیم٬ خیلی شکر می کنیم . خدا کنه که همه اونهایی که آرزو دارند پدر یا مادر بشن٬ اگه به صلاحشونه خیلی زود طعم پدر و مادر شدنو بچشن و همه اونهایی که در انتظار فرزند هستند خدا خودش نگهدار نی نی هاشون باشه و همه اونهایی که الان بچه دارند هم همین طور. امروز و دیروز اوضاع فشار خونم حسابی به هم ریخته بود٬ صبح که اینقدر بی حال بودم که آخر مجبور شدم برم پیش دکتر محل کارم ٬ فشارم ۵ /۸ روی ۵/۶ بود٬ خلاصه مرخصی گرفتم و اومدم خونه ٬ خدا رو شکر تا شب یه کم اوضاع بهتر شد . راستی بابا حمید نی نی هم این روزا داره خیلی زحمت می کشه و تو کارای خونه کمک می کنه ٬ فکر کنم تا آخر دوران بارداریم یک کدبانوی خوب بشه{ البته اگه بعدش یادش نره} چند روز پیش هم رفتم چند تا کتاب برای نی نی عسل گرفتم: یک کتاب حموم و یک کتاب پارچه ای قابل شستشو، قبلا هم یک کتاب جوجه خیلی قشنگ براش گرفته بودم. راستش خیلی دلم می خواد نی نی عسلمون یک پسر اهل مطالعه بار بیاد یعنی به قولی سرش تو کتاب باشه. جمعه هم دایی و زن دایی نی نی عسل اومدنو من همه اتاق نی نی و لباساشو ... بهشون نشون دادم. نمی دونم چرا با اینکه من اصلا اهل این نیستم که بخوام مثلآ وقتی یه چیزی می خرم به همه نشون بدم و از اینجور کارا کلآ خوشم نمی یاد، اما خیلی دوست دارم اتاق و وسایل نی نی عسلو به همه نشون بدم و تازه در مورد هر لباس و اسباب بازی و .... کلی هم سخنرانی می کنم
(من کیم؟ خب من نی نی عسلم دیگه
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 26 آذر1386ساعت 0:12 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام به همه دوستای وبلاگی خوبم. . امشب وقت دکتر داشتم٬ خدا را شکر مشکلی نبود و رشد نی نی عسل خیلی خوب بوده حتی از حد نرمال هفته ۳۲ هم بیشتر و قرار شد که مولتی ویتامین یا تقویتی مصرف نکنم حالا من نفهمیدم دکتر با معاینه معمولی از کجا فهمید رشد نی نی خوب بوده. بالاخره عکس چند تا از لباسا و وسایل نی نی عسلو گذاشتم تو وبلاگش٬هنوزم وقتی لباسای سایز صفر نی نی رو می بینم باورم نمی شه و کلی از دیدن لباساش ذوق می کنم٬ واقعا وسایل و لباسهای بچه ها مثل خودشون یه جورایی قشنگ و خواستنیه. اتاق نی نی عسلم فقط معطل بدقولی این مغازه کاغذ دیواری فروشیه که برای نوارهای دیوار اتاق نی نی الان 3 هفته که ما رو معطل کرده.
این اولین لباسی که من و بابا حمید نی نی آخرای پنج ماهگی که رفته بودیم مشهد برای نی نی عسلمون خریدیم ( اما از ذوق و بی تجربگی برای گل پسرمون یه 5 تیکه دخترونه گرفتیم)
از نی نی عسلمون عذر خواهی می کنم که عکس همه لباسای زیر و روشو به نمایش عمومی گذاشتم. آخه مامان مریم عاشق خودت و لباساته.
روروئک، کالسکه و کریر و نی نی عسل
اینم پتو، بالش و ... نی نی عسل
این تابلوی قشنگ و سرویس ۳ تیکه و کلی کادوهای دیگه رو هم مامانی و بابایی باباحمید شب تولد امام رضا برای نی نی عسل آوردن
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 21 آذر1386ساعت 0:11 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام. وای که چقدر سرعت اینترنت توی خونه پایینه٬ الان یک ساعته که نشستم تا دو تا عکسو آپلود کنم هنوز تموم نشده ٬ امروز که پنجشنبه بود و سر کار نرفتم خیلی به همه کارام رسیدم خوب هم استراحت کردم فکر کنم دیگه توان جسمیم خیلی کمتر شده و نیاز به استراحت بیشتری دارم شاید این دفعه که پیش دکترم رفتم ازش بخوام که هفته ای یک روز برام مرخصی بنویسه٬ البته خودشم قبلا بهم گفته بود که ساعت کاریت زیاده و هر وقت دیدی داره بهت فشار میاد بگو برات استعلاجی بنویسم. از نی نی عسل بگم که وقتی تو پست قبلی از حرکت نکردنش گفتم ٬ انگار بچم به غیرتش برخورد و از بعد از ظهر همون روز آنچنان تکونایی خورد که نگو٬ منم کلی از گل پسرم عذر خواهی کردم از اینکه تو وبلاگش ازش شکایت کرده بودم. خلاصه نی نی عسل ما از اون روز تا حالا با حرکتای قشنگش کلی خیال مامانشو راحت کرده. دیگه اینکه چند روزه که دنبال یه لباس بافتنی سرهمی یا دو تیکه می گردم برای سه ماه اول نی نی عسل که تقریبا تو زمستونه ٬ اما هیچ جا نداشت٬ خلاصه تصمیم گرفتم خودم دست به کار بشم و با اینکه خیلی در زمینه بافتنی و خیاطی و این جور چیزا بی هنرم٬ اما برا نی نی عسلم یه چیزی ببافم. اما امروز یه مامانی که بچش دو ماهه بود توی آرایشگاه بهم گفت که لباس بافتنی برای بچه های زیر چهار ماه اصلا مناسب نیست و پوستشونو اذیت می کنه و حتما باید لباسشون از جنس لطیف و گرم باشه . اون که می گفت با اینکه بچش چند تا لباس بافتنی داره اما هیچ کدومو دوست نداره و نمی پوشه٬ حالا دیگه من نمی دونم با این وجود برای گل پسرم چیزی ببافم یانه.؟ راستی این کتابم که عکسشو این پایین گذاشتم خیلی کتاب جالبیه . پشت جلدش در مورد این کتاب این توضیحو داده: کتاب کودکی تو کتابی است برای ثبت یاد و خاطره ی اولین تلاشهای هیجان انگیز فرزند شما تا سه سالگی٬ ثبت و نگهداری عکسها و یادگاریهایش٬ و ثبت احساس ها و آرزو هایتان برای او. حتما اگه هر کدوم از ما این کتابو الان که بزرگ شدیم داشتیم خیلی برامون جالب بود. آخر کتاب هم یه سری اطلاعات مختصر در مورد کودک و مراحل رشد و چند تا لالایی و شعر هم داره ٬ یه تعداد کتابم برای مطالعه والدین معرفی کرده ٬ من و بابایی نی نی که خیلی از این کتاب خوشمون اومد.
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه 16 آذر1386ساعت 0:56 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام. نی نی عسل ما دیگه کم کم داره اشک مامانشو در می یاره٬ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 14 آذر1386ساعت 13:17 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام. هوا خیلی سرد شده و من دیگه نمی تونم شبها برم پیاده روی. چون روزا که تا ساعت ۴ سرکارم بعدشم تا می یام بجنبم شب شده و هوا خیلی سرد. می ترسم وزنم این دو ماه خیلی زیاد بشه آخه تا حالا ۱۱ کیلو اضافه وزن داشتم البته اینو هم باید در نظر گرفت که وزن ابتدای بارداریم یک مقدار از حد نرمال پایین تر بود (۵۰ کیلو با ۱۶۴ متر قد) . پیاده روی هم که می رفتم در اصل پیاده روی نبود٬ خریدی بود که پیاده می رفتم با اینکه تقریبا همه وسایل نی نی گلمونو خریدیم باز نمی دونم چرا نمی تونم از جلوی مغازه های سیسمونی بی تفاوت بگذرم هی دلم می خواد براش خرید کنم٬ اتاق نی نی ما هم کوچیکه (تقریبا ۲ در ۳ )با همون تخت و کمد و ویترینش تقریبا پر شده (آخه تختش بزرگه) کنارای اتاقم کالسکه و کریر و گهوارشو گذاشتم. تا حالاشم به سختی تو اتاقش میشه راه رفت حالا دیگه قراره هر چی بخرم یه مدلی باشه که به دیوار یا سقف آویزون بشه یا اینکه اگه بتونم جلوی خودمو نگه دارمو دیگه چیزی نخرم. فقط چند تا کتابو حتما باید تهیه کنم : یکی شیوه های تقویت هوش نوزادان و یکی دیگه هم صد بازی با نوزاد و همچنین چند تا کتاب آموزش تغذیه و نگهداری نوزادان. نی نی عسل ما هم حالش خوبه و همچنان خیلی آروم و نجیب تو دل مامانش وول می خوره٬ خیلی کم لگد می زنه فقط مثله ماهی حرکت می کنه ٬ گاهی هم حرکت انگشتای کوچولوی دستاش یا شایدم پاهاشو احساس می کنم. (راستی از همه دوستانی که در مورد اسم نی نی نظر دادن ممنونم) این عکسو هم امتحانی گذاشتم تا اگه شد تو پست بعد عکسای وسایل و لباسای نی نی رو بذارم.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 11 آذر1386ساعت 20:6 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام . نی نی ما هنوز اسم نداره! یعنی اسم داره اما چند تا٬ ما هنوز از بین این چند تا اسم نتونستیم انتخاب کنیم. از همون اولی که من فهمیدم قراره نی نی دار بشیم کلی با شور و ذوق هی می رفتم تو سایتها و کتابای مختلف تا بالاخره یه لیست از اسمها را انتخاب کردم تا اینکه آخرای سه ماهگی بود که فهمیدیم نی نی مون پسره٬ پس اسم دخترا خط خورد و موند چند تا اسم پسر که تا حالا از توی اونا نتونستیم چیزی رو انتخاب کنیم شایدم گذاشتیم به دنیا بیاد بعد ببینیم کدوم اسم بیشتر بهش میاد! اما در مورد اسمها باید بگم که من از خیلی وقت پیش از "طاها" حالا نه به عنوان یه اسم٬ کلا از کلمه ی طاها خیلی خوشم می میومد تا جایی که الان حدود هفت هشت سالی می شه که آدرس ایمیلم با نام طاهاست. حالا نمی دونم "طاها" برای اسم نی نی هم مناسبه یا نه؟ البته اینو بگم که بابا حمید نینی هم این اسمو دوست داره و جزو اسمهای مشترکمونه. یه اسم دیگه هم که هر دو مون روش توافق داریم"پارسا" ست. اما اسمی که بابایی نی نی دوست داره و من خیلی نه٬ یعنی به نظرم خویه اما ما گزینه های خوبترم داریم "سینا" ست. چند تا اسم دیگه هم من دوست دارم که باز بابایی نی نی خیلی دوست نداره: ماهان٬ شایان٬ عرفان٬ یاسین و متین. یه اسم دیگه هم که هنوز در موردش تصمیمی نگرفتیم و از اون اسمهایی که به نظر من با وجود زیاد بودن تو جامعه ما باز هم یه جورایی اسم قشنگ و بزرگیست " علی" است٬ علی بدون پسوند و پیشوند. البته ما تو فامیلمون خیلی علی نداریم اما من چون اسم خودم(مریم) خیلی زیاده ٬ دوست دارم اسم نی نی مون یه جورایی تک باشه. راستی اینو یادم رفت بگ که گل پسر ما "سید" هم هست. خب این پست خیلی طولانی شد.اما خب مساله اسم نی نی هم خیلی مهمه ! خوشحال می شم نظرتونو بدونم.
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 8 آذر1386ساعت 14:43 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
هفته سی هم تموم شد. اون اولا می گفتم کی می شه به هفته های آخر برسم اما حالا که رسیدم از یه طرف دوست دارم زودتر تموم بشه و نی نی خوشگلمونو ببینم از یه طرف باورم نمی شه تا دو ماه دیگه یک نفر جدید کوچولو به جمع دو نفرمون اضافه می شه. همش می ترسم نکنه یه وقت از دستم بیفته یا بلد نباشم عوضش کنم و... آخه ما نوزاد تو فامیلمون خیلی وقته که نداریم یا اگه داشتیم من کاری براش انجام ندادم که چیزی یاد گرفته باشم. می خوام از هفته دیگه کتابهای مربوط به بارداریو کنار بذارم و چند تا کتاب در مورد رشد و تغذیه و نگهداری نوزادان تهیه کنم تا یه کم ترسم بریزه. هنوز نمی دونم قراره سزارین بشم یا طبیعی. خودم دوست دارم تا جایی که میشه طبیعی زایمان کنم . از عوارض سزارین می ترسم هر چندکه هر کدوم یه مزایا و یه معایبی داره.
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 7 آذر1386ساعت 14:46 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام ٬ نمی دونم چرا فکر می کنم نی نی ما نسبت به بقیه کمتر تکون می خوره! آخه من از مامانای دیگه شنیدم که گاهی وقتا تو این هفته ها تکونهای نی نی شون اونقد شدیده که از خواب بیدارشون می کنه ولی برای من هیچوقت این طوری نبوده٬ البته دکترم می گفت تکانهای هر جنین الگوی خاص خودشه داره و با بقیه جنین ها نمی شه مقایسه کرد. اما من بازم ته دلم یه کم نگرانم٬ باز به خودم دلداری می دم که شاید وقتی که به دنیا میاد هم همینقدر آروم و بی اذیت باشه٬ که البته با توجه به پسر بودنش بعیده. اتاق گل پسرمون کم کم داره کامل می شه ٬ عکس همه لباساشو گرفتم تا یادگاری بمونه٬ آخه لباسای نوزادی خیلی ملوس و قشنگن٬ اما هنوز از اتاق و تخت وکمد و سایر وسایلش عکس نگرفتم. راهنمای گذاشتن عکس تو وبلاگو هم دیدم ولی وقت نکردم برم سراغش با دقت بخونم. الانم نی نی داره خیلی آروم و متین تو دلم تکون می خوره٬ حتما خوشحال شده که می خوام عکس اتاق و وسایلشو بذارم تو وبلاگش.خب چون سرکارم و من یه کم وجدان کاری دارم ادامه حرفها باشه برای بعد. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 6 آذر1386ساعت 11:21 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام. من مریم هستم متولد سال ۱۳۶۰ با همسرخوبم حمید در مهر ۸۳ ازدواج کردیم. اگه خدا بخواد تا حدودا ده هفته دیگه میشم مامان مریم. خیلی وقته که دارم وبلاگای مامانای دیگه رو میخونم خیلی دلم می خواست منم برا نی نی مون یه وبلاگ درست کنم تا اینکه بالاخره امروز بختش باز شد.نمی دونم این وبلاگ تا موقعی که نی نی ما بزرگ بشه و بتونه بخونه می مونه یا نه. اما من براش می نویسم تا بدونه که هنوز نیومده خیلی دوسش داریم.راستی تا حالا دو بار سونوگرافی جنسییت نی نیمونو پسر اعلام کرده حالا تا آخرش نی نی ما هنوز پسر بمونه یا نه نمی دونم اما من همیشه از خدا یک بچه سالم٬ صالح٬ باهوش و خوشگل خواستم پسر و دخترش فرقی نداره٬من برای همه مامان و باباهایی که در انتظار اومدن نی نی هاشون هستن دعا می کنم . تو پستهای دیگه بیشتر می نویسم. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 5 آذر1386ساعت 18:53 توسط مریم
|
|
||