سلام . اول از همه میلاد حضرت علی علیه السلام و روز پدر رو به پدرای عزیز مخصوصا بابایی های مهربونی که اینجا رو می خونند ، تبریک می گم. و همینجا این روز قشنگو از طرف خودم و طاها گلی به بابا حمید، پدر خودم و پدر همسرم تبریک می گم. ایشالله همیشه سایشون بالای سر ما باشه. طاها کوچولوی ما که حسابی باباییه و پدر و پسر کلی با هم جورن. نمی دونید وقتی بعد از ظهرا حمید از سرکار میاد طاها چه جوری بال بال میزنه تا بره بغل باباش. اینم یه عکس از طاها که بغل باباشه:

می خوام این پستو با یک خاطره شروع کنم خطاب به طاهای عزیزم:
پسرم نمی دونم می دونی یا نه. قبل از اینکه خدا شما رو به ما بده یه نی نی دیگه که تازه سه ماه بود تو شکم مامان مریم لونه کرده بود به خاطر اینکه قلب کوچیکش تشکیل نشد ،از پیش ما رفت. ما خیلی ناراحت شدیم اگه اون نی نی که به نظر مامان مریم اونم پسر بود الان بود یک سالش شده بود، اما خب حتما حکمتی بود که خدا خودش می دونست.
پارسال اردیبهشت بود که فهمیدم یه نی نی دیگه دارم. من و بابایی خیلی خوشحال بودیم و در عین حال نگران که شما سالم باشی وبدون مشکل. این مقدمه رو گفتم تا بگم که پارسال دقیقا یک روز مونده به 13 رجب من وضعیتم یه کم نگران کننده شد. به کسی غیر از بابا حمید نگفتم اما وقعا حسابی ترسیده بودم روز شنبه که مصادف بود با میلاد حضرت علی همون نشانه هایی رو داشتم که وقتی اون نی نی از دست رفت همون طور بودم. دیگه داشتم دیونه می شدم حتی بابا حمید تا دم خونه دکترم هم رفت اما روز تعطیل بود و پیداش نکرد . نمی دونی چقدر گریه کردم و دعا کردم که خدا اگه صلاح می دونه شما رو از ما نگیره. دقیقا یادمه که دیگ کم کم آفتاب داشت غروب می کرد که یهو بد جوری دلم شکست و خدای بزرگو به مادر امام علی که در این روز قشنگ خدا افتخار مادری شیر پسری مانند حضرت علی رو نصیبش کرده قسم دادم که از کوچولوی من محافظت کنه. خیلی دعا کردم و خیلی گریه کردم و همون جا نذر کردم که تا آخر دوران بارداری هر روز دعای "ناد علی " رو بخونم. باورتون نمی شه اگه بگم بعدش تقریبا دیگه اذان مغربو گفته بودند که بلند شدم دیدم هیچ اثری از اون نشانهایی که گفتم نیست نه دردی نه خونریزی . اینقدر حالم خوب شد که همون شب با بابا حمید و مامان بابام رفتیم مهمونی.
پسرم اینو گفتم تا بدونی و بدونم که وجود شما مدیون برکات حضرت علی است و باید قول بدی تا عمر داری غلام امیر المونین علی باشی.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بالاخره امام رضا ما رو طلبید و ما دوشنبه و سه شنبه هفته قبل رفتیم مشهد . با اینکه خیلی کوتاه بود و هوا هم خیلی گرم و مشهد هم طبق معمول شلوغ ، ولی بی نهایت خوش گذشت. یه شب هم بابا حمید طاها رو برد توی حرم برای زیارت البته نه اون جلوها. بقیه وقتا هم که روز بود و هوا گرم و برای اینکه طاها اذیت نشه منو حمید نوبتی توی پارکینگ حرم طاها رو نگه می داشتیم . دیگه اینکه یادتون گفته بودم طاها خیلی بد شیر می خوره اینقدر این گل پسری خدا رو شکر شیر خوردنش خوب شده بود که من توی مشهد هر وقت طاها بیدار بود باید بهش شیر میدادم. مشهد هم غیر از یک روز که من دانشگاه مشهد برای گرفتن مدرک رفته بودم فقط حرم و البته خرید رفتیم . جای همه خالی بود و به یاد کلی از دوستای وبلاگی هم بودم.
طاها کوچولو اولین عروسی زندگیش رو هم رفت (عروسی پسر عموی بابا حمید) و خیلی هم پسر خوبی بود. نصف زمان عروسی توی تالار پیش من بود و بعدش موقع شام مرد کوچک من رفت مردونه پیش باباش.
این چند روز تعطیلی هم حسابی مهمون داشتیم و مهمونی رفتیم و کلی خوش گذشت . فقط برنامه خواب طاها یه کم بهم ریخته بود و بعضی وقتا حسابی خسته میشد و غر غر می کرد . کلا چون خونه ما خیلی ساکته وقتی جایی میریم یا کسی میاد خونمون طاها بدخواب میشه. حالا نمی دونم از این به بعد سعی کنم تو سر و صدا عادتش بدم بخوابه یا همین طور در سکوت بهتره. بعضیا هم بهم پیشنهاد کردند وقتی می خوای بخوابونیش صدای تلویزیونو زیاد کن تا به سر وصدا عادت کنه. حالا یه سوال آیا خواب نوزاد همراه با سر و صدا و شلوغی به همون اندازه براش مفیده که خواب در آرامش و سکوت و مگه برای ما بزرگترا این طور نیست که خواب در سکوت در ایجاد شادابی و رفع خستگی تاثیر بیشتری داره!!!؟ (شاید هم من دیگه خیلی دارم حساسیت به خرج می دم)
طاها کوچولوی غذا خور ما هم تا حالا تجربه خوردن این غذاها رو داشته:
فرنی، لعاب برنج، سوپ ساده مرغ، پوره سیب زمینی، پوره هویج، موز، آب سیب، گلابی، سرلاک شیر و برنج، و ماست که از همه بیشتر دوست داره. وبلاگ نی نی به به هم به همت هنا جون ایجاد شده و من یکی که خیلی ازش ایده می گیرم. از همه نویسندگان وبلاگ مخصوصا لیلی جون ممنون.
از روز ۲۴ تیر هم طاها کم کم سینه خیز رفتنو شروع کرد و تا حالا کلی پیشرفت کرده و هر چی رو بخواد تا نیم متری می تونه سینه خیز بره و بگیره. روزای اول ما اصلا انتظارشو نداشتیم یکدفعه دیدیم طاها اومد جلو و در یک حرکت محیر العقول اول بشقابو گرفت و بعد محکم زد روی لیوان و لیوانو شکست !!!!
شب همون روز هم دوباره یک لحظه رفتم آشپزخونه اومدم دیدم ظرف ماستو خالی کرده روی زمین و داره با ماستهای ریخته شده بازی می کنه!!! خلاصه کوچولوی من حسابی دیگه داره وروجکی میشه برای خودش و باید خیلی مواظبش باشیم.

طاها کوچولو و نگاه متعجب
طاها و کلاه زن دایی لیلا
طاهای روروئک سوار خندون 
































