تبليغاتX
نی نی عسل ما

نی نی عسل ما

" طاها " عسل مامان مریم و بابا حمید

 

سلام . اول از همه میلاد حضرت علی علیه السلام و روز پدر رو به پدرای عزیز مخصوصا بابایی های مهربونی که اینجا رو می خونند ، تبریک می گم. و همینجا این روز قشنگو از طرف خودم و طاها گلی به بابا حمید، پدر خودم و پدر همسرم تبریک می گم. ایشالله همیشه سایشون بالای سر ما باشه. طاها کوچولوی ما که  حسابی باباییه و پدر و پسر کلی با هم جورن. نمی دونید وقتی بعد از ظهرا حمید از سرکار میاد طاها چه جوری بال بال میزنه تا بره بغل باباش. اینم یه عکس از طاها که بغل باباشه:

                                                            

                                                    

 

می خوام این پستو با یک خاطره شروع کنم خطاب به طاهای عزیزم:

 

پسرم نمی دونم می دونی یا نه. قبل از اینکه خدا شما رو به ما بده یه نی نی دیگه که  تازه سه ماه بود تو شکم مامان مریم لونه کرده بود به خاطر اینکه قلب کوچیکش تشکیل نشد ،از پیش ما رفت. ما خیلی ناراحت شدیم اگه اون نی نی که به نظر مامان مریم اونم پسر بود الان بود یک سالش شده بود، اما خب حتما حکمتی بود که خدا خودش می دونست.

 

 پارسال اردیبهشت بود که فهمیدم یه نی نی دیگه دارم. من و بابایی خیلی خوشحال بودیم و در عین حال نگران که شما سالم باشی وبدون مشکل. این مقدمه رو گفتم تا بگم که پارسال دقیقا یک روز مونده به 13 رجب من وضعیتم یه کم  نگران کننده شد. به کسی غیر از بابا حمید نگفتم اما وقعا حسابی ترسیده بودم روز شنبه که مصادف بود با  میلاد حضرت علی همون نشانه هایی رو داشتم که وقتی اون نی نی از دست رفت همون طور بودم. دیگه داشتم دیونه می شدم حتی بابا حمید  تا دم خونه دکترم هم رفت اما روز تعطیل بود و پیداش نکرد . نمی دونی چقدر گریه کردم و دعا کردم که خدا اگه صلاح می دونه شما رو از ما نگیره. دقیقا یادمه که دیگ کم کم آفتاب داشت غروب می کرد  که یهو بد جوری  دلم شکست و خدای بزرگو به مادر امام علی  که در این روز قشنگ خدا افتخار مادری شیر پسری مانند حضرت علی رو نصیبش کرده قسم دادم که از کوچولوی من محافظت کنه. خیلی دعا کردم و خیلی گریه کردم و همون جا نذر کردم که تا آخر دوران بارداری  هر روز دعای "ناد علی " رو بخونم. باورتون نمی شه اگه بگم بعدش تقریبا دیگه اذان مغربو گفته بودند  که بلند شدم دیدم هیچ اثری از اون نشانهایی که گفتم نیست نه دردی نه خونریزی . اینقدر حالم خوب شد که همون شب با بابا حمید و مامان بابام رفتیم مهمونی.

پسرم اینو گفتم تا بدونی و بدونم که وجود شما مدیون برکات حضرت علی است و باید قول بدی تا عمر داری غلام امیر المونین علی باشی.

 

                                                    

 

بالاخره امام رضا ما رو طلبید و ما دوشنبه و سه شنبه هفته قبل رفتیم مشهد . با اینکه خیلی کوتاه بود و هوا هم خیلی گرم و مشهد هم طبق معمول شلوغ ، ولی بی نهایت خوش گذشت. یه شب هم بابا حمید طاها رو برد توی حرم برای زیارت البته نه اون جلوها. بقیه وقتا هم که روز بود و هوا گرم و برای اینکه طاها اذیت نشه منو حمید نوبتی توی پارکینگ حرم طاها رو نگه می داشتیم .  دیگه اینکه یادتون گفته بودم طاها خیلی بد شیر می خوره اینقدر این گل پسری خدا رو شکر شیر خوردنش خوب شده بود که من توی مشهد هر وقت طاها بیدار بود باید بهش شیر میدادم.  مشهد هم غیر از یک روز که من دانشگاه مشهد برای گرفتن مدرک رفته بودم  فقط حرم و البته خرید رفتیم . جای همه خالی بود و به یاد کلی از دوستای وبلاگی هم بودم. 

 طاها کوچولو اولین عروسی زندگیش رو هم رفت (عروسی پسر عموی بابا حمید) و خیلی هم پسر خوبی بود. نصف زمان عروسی توی تالار پیش من بود و بعدش موقع شام مرد کوچک من رفت مردونه پیش باباش.

  

 

این چند روز تعطیلی هم حسابی مهمون داشتیم و مهمونی رفتیم و کلی خوش گذشت . فقط برنامه خواب طاها یه کم بهم ریخته بود و بعضی وقتا حسابی خسته میشد و غر غر می کرد . کلا چون خونه ما خیلی ساکته وقتی جایی میریم یا کسی میاد خونمون طاها بدخواب میشه. حالا نمی دونم از این به بعد سعی کنم تو سر و صدا عادتش بدم بخوابه یا همین طور در سکوت بهتره. بعضیا هم بهم پیشنهاد کردند وقتی می خوای بخوابونیش صدای تلویزیونو زیاد کن تا به سر وصدا عادت کنه. حالا یه سوال آیا خواب  نوزاد همراه با سر و صدا و شلوغی به همون اندازه براش مفیده که خواب در آرامش و سکوت و مگه برای ما بزرگترا این طور نیست که خواب در سکوت در ایجاد شادابی و رفع خستگی تاثیر بیشتری داره!!!؟ (شاید هم من دیگه خیلی دارم حساسیت به خرج می دم)

 

طاها کوچولوی غذا خور ما هم تا حالا تجربه خوردن این غذاها رو داشته:

فرنی، لعاب برنج، سوپ ساده مرغ، پوره سیب زمینی، پوره هویج، موز، آب سیب، گلابی، سرلاک شیر و برنج، و ماست که از همه بیشتر دوست داره.  وبلاگ نی نی به به هم به همت هنا جون ایجاد شده و  من یکی که خیلی ازش ایده می گیرم. از همه نویسندگان وبلاگ مخصوصا لیلی جون ممنون.

 

از روز ۲۴ تیر هم طاها کم کم سینه خیز رفتنو شروع کرد و تا حالا کلی پیشرفت کرده و هر چی رو بخواد تا نیم متری می تونه سینه خیز بره و بگیره. روزای اول  ما اصلا انتظارشو نداشتیم یکدفعه دیدیم طاها اومد جلو و در یک حرکت محیر العقول اول بشقابو گرفت و بعد محکم زد روی لیوان و لیوانو شکست !!!!

شب همون روز هم  دوباره یک لحظه رفتم آشپزخونه اومدم دیدم ظرف ماستو خالی کرده روی زمین و داره با ماستهای ریخته شده بازی می کنه!!! خلاصه کوچولوی من حسابی دیگه داره وروجکی میشه برای خودش و باید خیلی مواظبش باشیم.

 

دیگه اینکه یک هفته دیگه روزای همیشه با هم بودن  من و طاها تموم میشه و من باید برگردم سر کار. برامون دعا کنید هم من و هم طاها بتونیم زودتر به این جدایی موقت عادت کنیم و زیاد بهمون سخت نگذره.

 

در پایان چند تا عکس از گل زندگیم "طاها"  :

 

 

                                           

                                            طاها گلی و لباس دخترونه

 

 

 

                                                  طاها کوچولو و نگاه متعجب 

                          

 

 

                                                  طاها و کلاه زن دایی لیلا

 

 

 

                                             طاهای روروئک سوار خندون            

 

              

                    

          

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 29 تیر1387ساعت 17:11  توسط مریم  | 

 

 سلام   

عسل کوچولوی من  الان دقیقا پنج ماه و هشت روزشه. فقط می تونم بگم چقدر زود گذشت ....

تقریبا دو هفته پیش بود که یه ویروس نمی دونم از کجا اومد سراغ پسر کوچولوی من و اول تب کرد بعد هم اسهال .البته خدا رو شکر مدتش کم بود و شدید هم نبود. دیگه من هم تموم اسباب بازیهاشو با مایع ضد عفونی کننده شستم چه اونایی که قابل ششستسو بود و چه اونایی که نبود( واقعا برای خرید اسباب بازی برای نوزاد فقط تنها نباید به ظاهر زیبایش اکتفا کرد. بهداشت و کاربرد آن برای هر سن مهمتره) چون خیلی خیلی همه چیزو به دهنش میبره و این طبیعیه . بچه ها در این سن مهترین راه شناختشون از دنیای اطراف از راه دهانه. خیلی دوست داره که یه جوری بغلش کنیم که بتونه با صورت ما بازی کنه. هی دستشو می کنه تو دهنمون. بعد به دماغمون ور میره. اول سعی میکنه بکشونه به طرف دهن خودش، بعدش که دید نمی تونه صورت خودشو نزدیک می کنه و سعی می کنه صورت ما رو بخوره. خلاصه کلی از این کارش می خندیم.

 

 

دیگه خبر اینکه الان ۴ روزه که غذای کمکیشو البته به مقدار بسیار کم شروع کردیم . همون طور که قبلا هم گفته بودم  من تصمیم داشتم این کارو از دو هفته دیگه شروع کنم،  ولی بابا حمید نظرش  این بود که بهتره زودتر شروع کنیم. کلا حمید اعتقاد داره باید در بچه داری هم از علم کمک گرفت هم از شیوه های سنتی و البته با تمایل بیشتر به علم. خلاصه این شد که من به حرف همسر محترم گوش کردم و  طاها به جمع غذا خورها پیوست    (افتخار اولین غذا دادن به طاها گلی نصیب بابا حمید شد فیلمش رو هم گرفتیم )   تا حالا فرنی و لعاب برنج رو تجربه کرده و همچنین آب. نمی دونم حالا قطره آهن رو هم باید شروع کنم یا نه ؟!

 

این مطلب از سایت پروفسور سلطانزاده خیلی مفیده . من قبلا هم خونده بودم اما الان که در موقعیتش قرار گرفتم می بینم چقدر جامع و کاربردیه.

 از چند تا سایت دیگه هم علائم شروع غذای کمکیو پیدا کردم که یکیشو اینجا میذارم از این سایت

 

هنگامیکه علایم زیر را در فرزندتان مشاهده کنید می دانید که او برای شروع غذای جامد آمادگی دارد. البته ممکن است او همه این علایم را با هم نداشته باشد:

· او می تواند گردنش را کامل بالا بگیرد.

· به راحتی می تواند در صندلی غذای مخصوص کودک بنشیند.

· با فک و لبهایش حرکاتی مانند جویدن انجام می دهد.

· وزنش به میزان زیادی افزایش پیدا کرده است. (حدوداً دو برابر هنگام تولدش شده است).

· هنگامی که شما غذا می خورید او تمایل به گرفتن غذای شما نشان می دهد.

· هنگامی که قاشق در دهانش می گذارید، می تواند دهانش را به روی قاشق ببندد.

· می تواند غذا را از سمت جلوی دهان به عقب دهانش جابجا کند.

       · حتی پس از 8 تا 10 بار شیرخوردن علایم گرسنگی نشان می دهد

 

اینم چند تا مطلب دیگه در مورد تغذیه تکمیلی:

تغذیه تکمیلی1 ، تغذیه تکمیلی2  ،تغذیه تکمیلی 3  ،تغذیه تکمیلی4

 

 

حالا چند تا عکس از طاها کوچولو ببینید و بعد ادامه ماجرا:

 

 

 

 عسل کوچولوی من عاشق چند تا چیزه: جعبه دستمال کاغذی و محتویاتش، روزنامه،  کنترل تلویزیون و گوشی تلفن. با اینکه این دو تای آخری سیاه هستند و در برابر اسباب بازیهای رنگارنگش جلوه ای ندارند نمی دونم چرا اینقدر دوستشون داره.!!!

یه مدل جدید خوابش هم این طوریه که دمر می خوابه سرشو میذاره رو بالشتش و من آروم آروم  پشتش می زنم و بعداز کمی آآآآ گفتن خوابش میبره

 

                                                            

 

آب دهانش هم دائم جاریست و اثرشو می تونید دربعضی  عکساش  ببینید.

دیگه اینکه جدیدا خیلی علاقه مند شده با من بیاد بشینه پشت کامپیوتر و ببینه این مامانش این همه وقت اینجا چیکار میکنه!! اونوقته که دیگه ما باید بشینیم و کارای آقا رو نگاه کنیم که تق تق میزنه به کیبرد و هی دستشو دراز می کنه  موس رو بگیره و بعد هم برای حفظ کامپیوتر عطای وبگردی را به لقایش می بخشیم.

 

دیگه کم کم داره شش ماه مرخصیم هم تموم میشه. با اینکه خیلی سعی می کنم به اون موقع فکر نکنم و به خودم انرژی منفی ندم، ولی باید اعتراف کنم که خیلی نگرانم و عذاب وجدان دارم که می خوام طاها رو بذارم و برگردم سرکارم. فقط امیدوارم خدا مثل همیشه کمکم کنه.

یه سوال از مامانای عزیز: صندلی غذا برای بچه ها استفاده میشه ( آخه من شنیدم بعضی بچه ها اصلا تو صندلیشون نمی مونن؟ )  اگر خوبه چه مشخصاتی باید داشته باشه یا چه مارکی بهتره. ممنون میشم اگه کسی اطلاعاتی داره بهم بگه.

                                     این هم چند تا طاهای متفکر و متعجب:

 

 

و در پایان این جمله رو چند روز پیش از تلویزیون شنیدم:

اگر خداوند آرزویی را در دلت انداخت، بدان که توانایی رسیدن به آنرا در تو دیده است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 تیر1387ساعت 18:44  توسط مریم  | 

  سلام به همه دوستای عزیزم.

  به هر وبلاگی سر می زنم همه از تعطیلات نوشتند که خب ما جایی نرفتیم. یعنی قرار بود طاها گلی رو برای بار اول ببریم مشهد زیارت امام رضا. اما خب نشد. علتش این بود که بابا حمید می گفت مشهد در این تعطیلات خیلی شلوغه و طاها اذیت میشه.  با اینکه حرفش تا حدی منطقی به نظر میومد ولی من  با کمی تا قسمتی غر غر قبول کردم که نریم و خونه نشین بودیم. البته به جز چند باری که رفتیم باغ بابام وجاهای دیگه بیرون شهر . به هر حال این تعطیلات برای من که چند وقت دیگه می خوام برم سرکار و باید برای رفتن به هر جایی مرخصی بگیرم، خیلی غنیمت بود. .ایشالله امام رضا زودتر بطلبه و بریم مشهد.

دیگه اینکه یه کم کلافه ام از دست توصیه ها و حرفهای اطرافیانم :

مریم جون طاها لاغر نشده، چرا شیر کمکی بهش نمی بدی، هوای به این گرمی بهش آب نمی دی، چرا اینقدر لختش کردی، شیرت کمه این بچه رو سیر نمی کنه، پس غذای کمکی رو از کی می خوای شروع کنی و هزار تا حرف دیگه. می دونم اکثر این توصیه ها به خاطر دلسوزیست و نیتشون خیره ولی باور کنید که آدمو کلافه وعصبانی می کنه و اعتماد به نفسمو کم می کنه .من نمی دونم چرا فکر می کنند ما هم باید بچه مونو به شیوه 30 سال قبل بزرگ کنیم، بابا به خدا علم هر روز داره پیشرفت می کنه و شیوه بچه داری خیلی فرق کرده. من نمیگم تجربیات اونا بی ارزشه برعکس خیلی هم قابل احترامه ولی این تجربیات باید با علم پزشکی امروز هم تطابق داشته باشه یا نه؟ البته من قبلا سعی می کردم همه توصیه هارو گوش کنم و اونایی که به نظرم درسته رو عمل می کردم و دربرابر مواردی که به نظرم درست نمی اومد سکوت می کردم. ولی دیگه بعضیا ول کن نیستند و هر دفعه منو می بینند حرفاشونو تکرار می کنند به همین خاطر دیگه کم کم داره کاسه صبرم لبریز میشه.

 

                          اینم دو تا عکس از طاهای عزیزم برای حسن ختام درد و دلهای من:

 

 

خب بریم سراغ طاها کوچولوم که همه زندگیمه و من حاضرم به خاطرش همه چیزو تحمل کنم. این وروجک ما حسابی بازیگوش شده خیلی از اوقات کاملا مشخصه که خیلی گشنشه ولی تا یه کم شیر می خوره بازیگوشیش گل می کنه و باید کلی این ور و اونور نگاه کنه . دیگه اگه خودم یا کس دیگه هم حرف بزنیم، دیگه کلا از شیر خوردن یادش میره. خلاصه باید کلی وقت بذارم و فیلم بازی کنم تا شیرشو بخوره. اما خب به هرحال  وطیفه مهم من شیر دادن به طاها کوچولوست و بقیه  کارام در مرحله بعد  قرار میگیره. چند روز قبل هم دکترش بهم  گفت تا جایی که می تونی موقع شیر دادنش عواملی رو که توجهشو جلب می کنه کم کن مثل صدا نور و ...یه حرف جالب دیگه ای هم که گفت این بود که خیلی نگران شیر خوردنش نباش و خودتو به دردسر ننداز چون اگه گرسنه باشه خودش با میل و رغبت شیر می خوره. دیدم راست میگه و از اون روز  به بعد خیلی کمتر اذیت میشم. (توجه کردید بعضیا با یه حرف ساده چقدر به آدم آرامش میدن. اینم از اون حرفها بود)

 

۴ خرداد هم برای چکاپ چهار ماهگی به مرکز بهداشت رفتیم وزنش این ماه هم خیلی خوب اضافه نشده بود(۵۰۰ گرم) که احتمال زیاد به خاطر همون بازیگوشیش موقع شیر خوردنه، البته هنوز هم از نرمال بیشتره ولی خب از سه تا شش ماهگی بهتره نوزادان هر ماه  حدود ۶۰۰ گرم به وزنشون اضافه بشه . ایشالله فکر کنم این ماه بهتر بشه. دیگه من تصمیم قطعی گرفتم از ۵ماه و۱۵ روزگی طاها غذای کمکیشو شروع کنم. با اینکه  شنیده بودم بچه ها برای واکسن چهارماهگی کمتر اذیت میشن ولی طاها با وجودی که تبش زیاد نبود ولی تا دو روز بی تابی می کرد و درد داشت .

 دیگه از طاها کوچولوم بگم که حسابی برای خودش غلت زن ماهری شده. گاهی چند تا پشت سر هم غلت می زنه. البته هنوز دستشو خیلی زود نمی تونه از زیر شکمش در بیاره ولی همین تلاشش خیلی جالبه .اسباب بازیهاشو میذارم جلوش، اینقدر قشنگ تلاش می کنه برای گرفتنشون که حد نداره. دستاشو به پاهاش میرسونه و کلی از لمس این عضو جدید بدنش ذوق می کنه. بعضی اشیا و اسباب بازیهایی رو می تونه تو دستش نگه داره والبته هر چیزی رو بلافاصله داخل دهانش می کنه.  یه عادت جدید که پیدا کرده اینه که حتما باید در حال شیر خوردن بخوابه و اصلا روی پا و توی بغل نمی خوابه. همچنان کلی خوش خندست و  کم کم داره غریبی کردنو یاد میگیره. تصمیمم اینه که اگه بشه هر روز یه یک ساعتی با کالسکه با هم بریم بیرون تا آدما ی مختلفو ببینه و کمتر غریبی کنه.

 وای این طاهای ما اگه بدونید دیشب چیکار کرد. گذاشته بودمش به شکم روی پتوش و چند تا اسباب بازی هم جلوش بود. دیدم هی دستشو دراز می کنه و می خواد گوشی تلفنو بگیره. گوشی دادن به آقا همان و یهو دیدم یه آقایی هی داره میگه الو.  (ساعت یازده و نیم شب) خلاصه سریع گوشی رو گرفتم و قطع کردم حالا مونده بودم زنگ بزنم از آقاهه عذر خواهی کنم یا نه. رفتم شماره رو ببینم اینو دیدم: 

۵۸ * ۱۱۰

بله این گل پسری ما شماره ۱۱۰ شماره پلیسو گرفته بود و بعدشم همچنان در حال شماره گیری بود که من به داد پلیس رسیدم. خلاصه اینم از اولین تماس تلفنی طاها کوچولو.

                                                بازم چند تا عکس دیگه از طاهای گلم .

 

این مطلب را یکی از دوستان خوبم فرستاده. دیدم جالب بود به آخر این پست اضافه کردم:

بلبل را ببين که حتی در قفس هم می‌خواند.

طاووس را ببين که زشتی پاهايش، افسرده‌اش نساخته.

زرافه را ببين که هرگز گردن‌کشی نمی‌کند.

کرم را ببين که بی‌دست و پا بودنش، او را از حرکت باز نداشته

گوسفند را ببين که چگونه قربانی خوشی‌ها و ناخوشی‌های توست.

زنبور را ببين که چگونه از گل شهد برمی‌آورد و از دشمن دمار.

لاک‌پشت را ببين که چگونه شجاعانه به جای لاک ديگران در لاک خود پنهان شده.

ماهی را ببين که چگونه سودای کرمی کوچک او را به دام می‌اندازد.

اسب را ببين که چگونه از روی نجابت به ولی نعمت خود خدمت می‌کند.

و

کرکس را نبين که پيوسته در انتظار مرگ ديگران است.

طوطی را نبين چرا که بی‌انديشه هر گفته‌ای را تکرار می‌کند.

کفتار را نبين چرا که خفت ريزه‌خواری می‌کشد.

ملخ را نبين چرا که تاراجگر زحمات ديگران است.

عنکبوت را نبين چرا که تنها به فکر بنای خانۀ خود است.

و پرندگان را ببين که چگونه به هنگام آشاميدن، نظری نيز به آسمان دارند.

 

+ نوشته شده در  شنبه 25 خرداد1387ساعت 16:5  توسط مریم  | 

سلام . خوبید؟ خوشید؟ در سلامتی کامل به سر می برید......

اگر از احوالات من هم خواسته باشید باید بگم خدارو شکر خیلی خوبم و از بچه داری هم بی نهایت لذت میبرم. طاهای من دیگه خیلی خیلی شیرین شده. تو هر پست هی می یام می گم طاها شیرین شده ولی این بار دیگه در آستانه 4 ماهگی واقعا خوردنی شده. کلا به نظر من نوزادا از وقتی میخندن خیلی خواستنی تر میشن. گاهی که شبا اذیت می کنه و نمی خوابه وقتی صبح پا میشه و دوباره بهم می خنده همه بی خوابی ها و خستگیام یادم میره، یه جورایی انگار با خنده هاشون جواب زحمتا و خستگیهای مادراشونو می دن.  الانم چند وقته وقتی باهاش بازی می کنم  گاهی با صدای بلند برام می خنده دیگه اون موقعها می خوام بخورمش. تازگیها هم خودشو تو آیینه کشف کرده، اول که خودشو می بینه هی می خنده بعد کم کم انگار می فهمه که خودشه خجالت می کشه و سرشو پایین میندازه.

وای یادم رفت بگم اینو می خواستم اول بگم: طاها امروز یعنی ۲۹ اردیبهشت اولین غلتشو زد. امروز تولد دایی امیر طاها جون هم هست. طاها گلی من اولین غلت زندگیشو به دایی امیر عزیزش هدیه میده. دایی جون تولدت مبارک. ایشالله ۱۲۰ ساله بشی.

 

دیگه از کارای طاهای عزیزم بگم که آواز خون هم شده. یعنی یه جورایی هم آواز می خونه و هم غرغر می کنه، آخرش ما نفهمیدیم کدومشه. خیلی دوست داره که همش کنارش باشم و باهاش بازی کنم نمی دونم من این طوری عادتش دادم یا کلا بچه ها تو این سن اینجورین، البته نه اینکه بخواد بغلش کنم اما همش دوست داره پیشش باشم و تا از جلوی چشماش دور میشم  سریع می فهمه و غر غر می کنه، البته به افراد دیگه هم رضایت میده و اگه کسی خونه پیشم باشه راحتم وگرنه که وقتی بیداره همش باید در خدمت آقا باشم.

راستی کسی می دونه بچه رو از چند ماهگی میشه توی روروئک گذاشت آخه من یکی دو بار طاها رو امتحانی توی روروئک گذاشتم خیلی خوشش اومد ولی فکر می کنم هنوز خیلی زوده.

خب دیگه از خودم بگم که اولا حسابی کم حافظه شدم اینقدر همه چیز یادم میره که خدا میدونه از اسم آدما بگیرید  تا موارد مهمتر. دوما در حال کچل شدن می باشم.  موهام وحشتناک میریزه ، هر جا رو دست میزنم مو می بینم بیچاره طاها دائم موهای من تو دست و بالشه . همش می ترسم من حواسم نباشه و موها رو با دستاش که تو دهنش می کنه بخوره. البته علاوه بر این کلی هم موهای بنده توسط طاها گلی کنده میشه چون گل پسری در هنگام بغل گرفته شدن از موهای بنده به عنوان دستگیره برای حفظ تعادل استفاده می کنه. سوما  از بعد از زایمانم دائم به دلایل مختلف که بیشترش سرما خوردگی بوده یا دارم پنی سیلین می زنم یا آنتی بیوتیک مصرف می کنم فکر کنم همه اینا  از عوارض زایمان باشه فقط خدا کنه که موقتی باشه .

اینا هم چند تا عکس از سیدطاهاست در آستانه چهار ماهگی:

 

 اینجا داره به مامانم میخنده (حیاط خونه مامانم اینا)

 

یه بازی که مامان آرتا جون دعوتم کرده بود البته با تاخیر:

آرزوهای محال:

۱.  یه خواهر داشتم (البته من یه داداشی گل دارم ولی خب دوست داشتم یه خواهر هم داشتم)

۲.  یه کاری داشتم که هر وقت می خواستم می رفتم ،هر وقت می خواستم می یومدم ،تازه طاها رو    هم با خودم می تونستم ببرم

۳.  مادربزرگم که دو سال پیش فوت کرد الان بود ( ما بهش می گفتیم مادرجون) و طاها رو می دید

۴.  دوران دانشجوییم که مشهد بودم هیچ وقت تموم نمی شد چون بهترین سالهای زندگیم بود

۵.  پنج تا بچه داشتم سه تا دختر دو تا پسر  (این از اون آرزوهاست که همون محال بمونه بهتره)

 

 

راستی یه مورد جالب که تا حالا دقت نکرده بودم (پسر خالم برام اس ام اس  فرستاد) :سوره مریم سوره نوزدهم قرآن. سوره طاها سوره بیستم قرآن.

                                                    

                                            شاد باشید 

 

                                                          

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 17:21  توسط مریم  | 

 

 سلام

 

 طاها گلی ما سه ماهه شد .اصلا باورم نمیشه که الان سه ماهه که من واقعا مادر شدم . نمی دونم در این سه ماه برای پسرم مادر خوبی بودم؟ در آینده چطور مادر خوبی خواهم بود؟؟؟

 

 امروز صبح طاها رو بردم مرکز بهداشت برای اندازه گیری قد و وزن، اما بهم گفتند سه ماهگی چکاپ نداره و با کلی خواهش قبول کردند که وزنش کنند وزنش شده بود ۴۰۰/۶ . خیلی ناراحت شدم چون این ماه  فقط ۸۰۰ گرم اضافه کرده. حالا عصر اگه بشه می خوام ببرمش پیش دکترش. خودم فکر می کنم شیرم کم شده.

 

طاها خیلی خیلی شیرین شده اینقدر دوسش دارم که حد نداره،  همیشه در طول روز هر وقت چهره آشنای منو می بینه بهم می خنده منم اینقدر ذوق می کنم که حد نداره. واقعا خنده هاش باعث میشه همه مشکلاتم یادم بره. از فکر اینکه سه ماهه دیگه می خوام این فرشته کوچیکمو بذارمو برم سر کار دیونه میشم. بنابراین سعی می کنم اگه بشه خیلی بهش فکر نکنم. باز خدا رو شکر که مرخصی زایمان شش  ماه شد اگه چهار ماه بود که من تا الان یه چیزیم شده بود.

 

طاها گلی ما  اکثرا خوش اخلاقه و زیاد گریه نمی کنه ولی بعضی وقتا آخر شبا یه کم بهونه گیر میشه.گاهی هم بعضی روزا دلش می خواد همش بغل یکی باشه و تا میذارمیش زمین نق نق می کنه، از صداهای بلند میترسه و اول لب و لوچش آویزون میشه که اینقدر من از این حالتش خوشم میاد بعد اگه به دادش نرسیم یهو بلند بلند گریه میکنه.  الان دیگه میتونه یه زمانی از طول روز با خودش و اطرافش بدون اینکه با من کاری داشته باشه سرگرم بشه. تلویزیون هم خیلی سرگرمش می کنه اما من نمی ذارم خیلی نگاه کنه ، چون هنوز خیلی زوده و ممکنه به چشماش آسیب برسونه. یه کار دیگه هم که  تقریبا دو سه هفته ای که انجام میده خوردن انگشتای دستشه ، اول دست راستشو کشف کرد و بعد هم دست چپشو، گاهی هم می خواد هر دو تا رو با هم بخوره که تو دهنش جا نمی شن. اینم عکس دست خوردنش:

 

 

 

اکثرا روزا با کالسکه میرم بیرون خونه مامانم اینا که فاصله زیادی با هم نداریم ، گاهی هم خرید می کنم. طاها که خیلی خوشش میاد و تا حالا اصلا اذیتم نکرده. برعکس این دست اندازای خیابونا که خیلی اذیت می کنه و باید خیلی  دقت کنم. راننده ها هم اکثرا رعایت می کنند. در مجموع از کالسکه خیلی راضیم آخه خیلیا بهم می گفتند کالسکه استفاده نمیشه و بیشتر دکوری و جاگیره.!! اما الان واقعا خیلی برامون مفیده. اینم یه عکس از طاها توی کالسکش در حیاط خونه بابام:

 

 

بعضی لباساش دیگه تنگش شده و قابل استفاده نیست و با اینکه موقع خرید سیسمونی سعی کردم حواسم باشه و برای هر فصلی لباس مناسبشو بگیرم اما چون فصل زمستون بود اکثرا مغازه های بهار لباسای زمستونی خوشگل داشتند و باعث شده الان چند دست از لباس مهمونیای قشنگ که خیلی گرم هستند دقیقا وسط تابستون اندازش بشه. خدا کنه یه جوری بشه بتونم ازشون استفاده کنم.

 

راستی طاها همچنان شبیه بابا حمیدش و خانواده پدریشه و کم کم داره همه امیدهای من مبنی بر اینکه بذار بزرگتره بشه شکل خودتم میشه و از این حرفها بر باد میره و من همچنان در این مورد خاص یه کم به بابا حمید حسودی می کنم. فکر کنم فقط گروه خونیش به من رفته یعنی o منفی.

 

 

 

 

اینا هم چند تا عکس از طاهای عزیزم در تقریبا دو هفته اخیر:

 

   

    

 

                                                

 

 

                                                             

 

    

           

 

 

برای پایان  هم یه دعای تکراری اما قشنگ:

                                                        خدایا چنان کن سرانجام  کار

                                                                                                تو خشنود باشی و ما رستگار

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت 13:21  توسط مریم  |