





|
|
|
|
|
پسرم: دو ماه تا دو سالگیت مونده....احساس میکنم خیلی بزرگ شدی....گاهی که به قد و بالات نگاه میکنم باورم نمیشه تو پسر منی همونی که یه روز اینقدر کوچیک و ناتوان بودی....مخصوصا حالا که دیگه یک ماهی میشه که با پوشک خداحافظی کردی....فکر نمی کردم اینقدر خوب در این مورد همکاری کنی ....تصمیم داشتم یه قول بچه های وبلاگ این پروژه رو بذارم برای بعد از تابستان سال آینده...اما وقتی دیدم نشانه های آمادگی رو داری یهو تصمیم گرفتم شروع کنم از فرداش دیگه توی خونه از پوشک استفاده نکردم ....نمی دونستم برای بیرون رفتن(با توجه به سردی هوا) و یا موقع خواب چیکار کنم تا یک هفته وقتی بیرون می رفتیم پوشک داشتی موقع خواب بعداز ظهرت بدون پوشک اما شبها تا یک هفته پوشک داشتی....اما الان بعد از گذشت یک ماه دیگه تقریبا به طور کامل همه جا حتی وقتایی که مهمونی میریم و شبها هم بدون پوشکی....البته وقتایی که جایی میریم خیلی حواسم هست که یهو سرت گرم نشه و یادت بره یا شبها یک یا دو بار توی خواب میبرمت...اما در کل با اینکه این پروژه هم نیاز به صبر زیاد من داشت هم نیاز به همکاری خوب تو اما باید اعتراف کنم که همکاری تو خیلی بهتر بود من گاهی خیلی صبور نبودم و عصبانی میشدم اما تو در کل این یک ماه شاید فقط سه چهار بار نتونستی خودتو کنترل کنی....روزهای اول از انجام عمل دفع در توالت می ترسیدی که اونم با تشویقها و داستانهایی که برات گفتم حل شد....خلاصه این پروژه که تا حالا با موفقیت در حال انجامه امیدورام در این مورد در آینده هم به مشکلی بر نخوریم.
طاها در سبد استفاده بهینه از مداد چشم
دیگه اینکه عسل مامان من نمی دونم تو پس کی می خوای برای ما شیرین زبونی کنی....الان کلی با صدای حیوانها که اینقدر با ناز و عشوه برامون میگی ذوق می کنیم( ببعی، گاو، پیشی، گنجشک، قورباغه، کلاغ، جوجه، مرغ، الاغ، هاپو، اسب و...) کلمات دیگه رو هم میگی اما هنوز هم ترجیح میدی ازپانتومیم و اشاره بیشتر استفاده کنی....البته بعداز اینکه از مادر بزرگت شنیدیم که بابا حمیدت هم ظاهرا برای حرف زدن عجله ای نداشته نگرانیمون کمتر شد...خب ما باز هم تا دوسالگیت منتظر می مونیم تا یهو این همه اطلاعاتی که داری و چیزایی رو که بلدی به صورت کلمه و جمله فوران کنه و کلی ما رو یه دفعه ذوق زده کنی پسر کوچولوی مامان شما عاشق اینی که یکی باهات بازی کنه از توپ بازی گرفته تا کتاب خوندن و مکعب و آجر بازی.. .حتما یکی باید کنارت باشه ، توی خونه دائم یا دست منو میگیری یا دست بابات تا برات کار مورد علاقتو انجام بدیم...نمی دونم چیکار کنم تا در این زمینه مستقل تر بشی و خودت هم به تنهایی بتونی خودتو سرگرم کنی...این روزها نمی دانم چرا کمی غیر منطقی تر شدی ....برای خواسته های خودت مقاومت یا شاید همون لجبازی بیشتری می کنی ...گریه هات برای رسیدن به خواسته هایت بیشتر شده....احساس می کنم یه جورایی می خواهی منیت و خودت بودنت رابیشتر ثابت کنی. ********** پسرم حتما یادته که دو هفته پیش تولد دختر عموت صبا بود ؛ تولد ۸ سالگیش....می دونم که چقدر دختر عموهات صبا و صدف رو دوست داری...اما شاید ندونی چقدر نبود عموی شما حتی الان بعد از گذشت تقریبا یک سال برای همه سنگینه...من در مورد عموت و خوبیهاش خیلی برات حرف میزنم دلم میخواد تو هم با اون قلب پاکت برای شادی روحش دعا کنی.
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 4 آذر1388ساعت 18:41 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام امروز ۸/۸/۸۸ مصادف با میلاد امام رضا علیه السلام است . میلاد ثامن الحجج علی بن موسی الرضا رو به همه عاشقان و شیعیانش تبریک میگم
ما از ۶ سال پیش یعنی سال ۸۲ که فارغ التحصیل شده بودیم با همکلاسیهامون قرار گذاشته بودیم که مثل امروز ساعت ۸ صبح جلوی در دانشکدمون در دانشگاه فر*دوسی مشهد همدیگه رو ببینیم اون موقع اصلا نمی تونستیم حدس بزنیم که ممکنه این روز مصادف بشه با تولد امام رضا....خیلی دلم میخواست برم اما به خاطر مشغله کاری آقای همسر جور نشد بریم. من هم هرچی فکر کردم که تنها برم دیدم نمیشه اولا که به خاطر تولد بلیط گیر نمی اومد بعد هم به خاطر طاها که هنوز هیچوقت تنهاش نذاشتم...خلاصه این هم ماجرای ۸/۸/ ۸۸ ما...در این تاریخ طاها ۲۱ ماه و ۴ روزشه. عسلک مامان الان خوابه...برنامه خوابش تقریبا منظم شده شبها حدود ۱۱ تا ۱۲ می خوابه ...صبحها پرستارش ساعت ۹:۳۰ بیدارش می کنه و بعداز ظهرها هم از ساعت ۳ تا ۵ و ۶ می خوابه....عادت کرده قبل از خواب باید براش قصه بگم اونم قصه هایی که قهرمانش طاهاست و از اتفاقات واقعی سرچشمه میگیره و گوینده و نویسندش هم مامان مریمه...و در آخر این قصه ها هم طاها به خاطر کارای خوبی که انجام داده یا کارای نادرستی که انجام نداده برای خودش دست میزنه از اونجایی که بالاخره طاها عسلی ما باید منظورشو هرجور شده به ما برسونه و باز هم از اونجایی که هنوز هم خیلی از کلماتو نمیگه اینه که پسرک ما به پانتومیم رو آورده اینقدر با نمک منظورشو با روش پانتومیم به همه میرسونه در برخوردهای اجتماعیش با بزرگترا و کوچیکترا خیلی تغییر کرده ...با کوچیکترا دیگه خبری از هیجان زیاد و برخوردهای خشن و بغل کردنای محکم نیست...البته باز هم من مراقبش هستم اما خدا رو شکر خیلی خوب شده....با بزرگترها هم دیگه به ندرت و خیلی کم غریبی میکنه با همه دست میده و بازی میکنه و کلا خوب ارتباط برقرار میکنه...بازهم خدا رو شکر یه موضوع دیگه اینه که من تصمیم داشتم طاها رو بعد از اینکه از شیر گرفتم و تقریبا برای ۲۶ یا ۲۷ ماهگیش از پوشک بگیرم اما احساس می کنم الان آمادگیشو داره خیلی کارهایی که نشون دهنده آمادگیش برای این موضوع هست رو انجام میده ...شاید اگه تنبلی نکنم همین روزا این کارو با هماهنگی با پرستارش شروع کنم و اگه دیدم خوب جواب نمیده بذارم برای بعد. خب حالا چند تا عکس از طاها عسلی ببینید: طاها عسلی بعد از حمام
طاها و ماشین مورد علاقه اش (یا به قول خودش بی بیب)
عروسکمون رو هم بعد از اینکه یکی از بلوزهایمان را تنش کردیم می بریم بی بیب سواری
این ملافه ازملزومات خواب طاهاست،اینقدرباهاش ورمیره و رو سرش میکشه تاخوابش ببره
حدس میزنید گل پسر ما اینجا داره چیکار میکنه؟؟؟
بله درسته...طاها عسلی به امورات نای نای اشتغال دارند!
این هم طاها و سرسره بازی
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه 8 آبان1388ساعت 16:3 توسط مریم
|
|
||